تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ معلم بد
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ بوسه شب
وبلاگ مقداد آن لاين
وبلاگ بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ رحيق
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ من تب دارم
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ ترجمه ترانه هاي خارجي
وبلاگ آب انار موزيك
وبلاگ استفراغ نامه
بازیهای ادونچر
وبلاگ من ديگر خودم نيستم
وبلاگ نامه هاي من به خدا
وبلاگ از سنگ تا الماس
رد سانگ
وبلاگ انسان ، جنايت و احتمال
پخش زنده حرم مطهر امام رضا (ع)
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ صد و سی و دوم

 
            

       سریال راز بقا ... !!!

                                      ( قسمت ششم )

 

            

            بایدهای ما ...

 

همه چی از روز اول اول شروع شد ! دیگران تصمیم گرفتن برنامه ریزی کردن ماهم انجام دادیم !نمی خواستم به دنیا بیام ، زورکی آوردینم تو این دنیا ! نمی خواستم حرف زدن یاد بگیریم ، نمی خواستم حرفاتونو بفهمم ، نمی خواستم غذا بخورم که بزرگ بشم ! منو بر خلاف میلم به دنیا اوردین ، حالا برای تک تک کارایی که برام میکنید سرم منت می زارید !

طبق برنامه از پیش تعیین شده ، باید تا شش سالگی یک سری آموزش میدیدم ! بعدش باید پنج سال دبستان ، سه سال راهنمایی ، چهار سال دبیرستان رو می گذروندم ! باید بود ! آش کشک خالم !

دیگه این روزا افت کلاس بود چون بقال سر کوچمون هم دوتا لیسانس و یه فوق لیسانس داشت . پس باید من هم با همه خنگیم یه دونه لیسانسو می گرفتم ! می فهمی ، باید ! شش سال ، بایدی ، یه لیسانس گرفتم . تا درس تموم شد ، فهمیدم که هدف از درس خوندن چی بوده ! گرفتن مدرک جهت تحصیل همسر ! شایدم بر عکس ، تحصیل مدرک جهت گرفتن همسر ! حالا وقت یه بایدی دیگه بود . بهش میگفتن سربازی . اما من می گفتم ، اجباری !هفده ماه هم زورکی رفتم اجباری که دیروز تموم شد !!!

تا اینجای کار نزدیک به سی سال ، یعنی نیمی از زندگیمو از پیش برنامه ریزی شده مطابق میل جامعه گذشت ! من نماد کامل یک انسان سر به زیر و آرام و حرف گوش کن هستم از نگاه جامعه ! یک بره ی انسان نمای گوگولی مگولی ! میگن کار پیدا کردن و پول به دست آوردن و خرج کردن و بچه دار شدن و پیر شدن و مردن جز برنامه های آتی منه ! چقدر خوب ! من از همه چی راضیم ! یه خنده ابلهانه تحویلتان میدهم به چه قشنگی ! اما شما باور نکنید ! این اسمش زندگی نیس ! اسمش ... !!! حالا همه تون برید به زندگی تون ادامه بدید  !!!

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه دوم آذر 1388  ساعت 16:1  توسط سهيل 
 

 برگ صد و سی و یکم

 
  

        

             گلم ، دلم ...

 

 

 

حرمت نگه دار ، دلم
گلم ،
که این اشک ، خون بهای عمر رفته ی من است ...


میراث من ،
نه به قید قرعه ،
نه به حکم عرف ،
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت ...

...

این ، این سرگذشت کودکی است ،
که به سرانگشت پا ،
هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزوئی نرسیده است ...
هرشب گرسنه می خوابید ،
چند و چرا نمی شناخت دلش ،
گرسنگی شرط بقا بود ، به آئین قبیله مهربانش !
پس گریه کن مرا به طراوت ...

...

 

آری دلم !
گلم !
این اشکها ، خون بهای عمر رفته ی من است ...

حرمت نگه دار دلم !

حرمت نگه دار دلم !

حرمت نگه دار دلم ...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  ساعت 15:20  توسط سهيل 
 

 برگ صد و سی ام

 
  

                          

  روزهای بی عزا را عشق است ... !

 

 

         بی مقدمه بگم که دیگه حوصله هیچ مقدمه ای نمونده ...

از هرچی نسبت خونی و فامیلی و ... که قد سر سوزن خاصیت ندارند ولی در عوض پر مدعا هستند و طبل تو خالی ، حالم بهم می خوره ! از هرچی رابطه اسمی و نسبی و خونی بی فایده ، از هرچی تعارفات مسخره ، از هرچی قربون صدقه تهوع آور پوچ تو خالی ، از هر چی ...

با من کسی نسبت خونی داره که اشک رو گونه هامو پاک کرد و دستمو گرفت و بلندم کرد تا بی کسی مو حتی خودم هم حس نکنم ! که حتی خودم هم یادم بره که چقدر تنها بودم ، هستم و ...

غریبه های صد سال آشنا ، جای خالی همه ی داشته و نداشته مو پر کردن !!!

شرم بر شما ! شرم بر شما ! شرم بر شما ! وای بر شما که هیچ جوابی نخواهید داشت به هنگام پرسش ! و متاسفم برای شما ، چرا که سنت الهی این است که با هر دستی بدهید ، با همان دست پس خواهید گرفت ... و رو سیاهی خواهد ماند به زغال ! حافظه تاریخی من ، این واقعه شرم آور را برای همیشه ثبت خواهد کرد ، برای همیشه ! و زمانه با شما و فرزندانتان چنان خواهد کرد که آدینه پیشین با من کردید ، انشاء الله ...

برادر من کسیه که تنهاییمو حس کرد و درک کرد و تنهاییمو پوشوند . هیچ کس تنهایی مو حتی ندید ، قلب پاره پاره و چشمان اشک بارمو ، چون برادرانی داشتم که از من به من نزدیکتر بودن ! آره ، حتی از من به من ! اونها بودن که بی هیچ چشمداشتی دستمو گرفتن تا سردی و بی کسی دستامو کسی حس نکنه . که حتی یه نفر پیدا نشه که بگه : این پسر ، مگه کس و کار نداشت ؟! چرا داشت ! اما ...

این پسر ، هیچ انتظار و چشمداشتی از شما نداشته و ندارد و نخواهد داشت . راضی به یک حضور ساده بود که آن هم دریغ کردید ! ...

 

سکوت کن ، سکوت کن به یاد آنکه در سپیده جان سپرد،

سکوت کن به یاد آنکه با یک دنیا آرزو ، جان داد ...

سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه ، زخم خورد.

سکوت کن به یاد آنکه جاودانه ، حسرت خورد .

تو از سکوت اگر، اگر به خشم می رسی ، سکوت کن ...

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیستم آبان 1388  ساعت 14:2  توسط سهيل 
 

 صد و بیست و نهم

 
  

      سریال راز بقا ... !!!

                                ( قسمت پنجم )

 

 

 

        کجاست سمت حیات ؟؟؟!!!

 

روز های بدی رو سپری می کنیم ... خیلی بد ! اما خودمون خبر نداریم . یا شایدم داریم و خودمونو زدیم به بی خیالی . کبک هم موجود جالبیه !

هیچ مشکلی ندارم ! نه اینکه ندارم اما تا اون حد نه ... ! غمی نیست ! تقریبا همه چیز بر وفق مراده ! خوب نه خیلی ایده ال ، اما خیلی هم اوضاع بد نیست ! شاید خیلی ها آرزوشون بود و هست که جای من باشند ! اما ...

اما این روزا خیلی به این فکر میکنم که ای کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم ... بعضی وقتا فکر میکنم که کاش چند صد سال قبل به دنیا میومدم و تو این روزگار زندگی نمی کردم ! اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم نه ! همیشه این قصه وجود داشته و هست و خواهد بود ...

سردرگمی بدی با منه ... چرا باید همیشه انتخاب باشه ... من همیشه با این انتخاب مشکل داشتم و دارم و خواهم داشت ...

این روزا کابوس های شبانه من جلسه امتحان و برگه سئوالاتیه که قادر به پاسخ گوییشون نیستم ... هر شب خواب میبینم که توی جلسه نشستم و نمی تونم به هیچ کدوم از سئوالات جواب بدم ...

زندگی خیلی تلخه  ! اینکه لحظه به لحظه دارم و داریم امتحان پس میدیم ... اما خیلی کم هستند ، افرادی که جواب درست سئوالاتو می دونن ... همه توی شک و تردید بزرگی گیر کردیم ... هیچ کس نمی دونه راه نجات کجاست . کی می دونه حق کجاست ، باطل کیه ؟ کاشکی هیچ وقت مجبور نبودیم که انتخاب کنیم ...

کیه که نخواد ادم خوبه قصه باشه ! اما چرا باید با یه انتخاب ساده ، اونم بر اساس هزار شک و تردید به قعر دوزخ بره ... خدا از ما امتحاناتی رو میگیره که قبلا بهمون یاد نداده ! ما رو تنها گذاشته بین هزار شک و تردید و وسوسه و ... راهنماهای امروز بشریت ، خودشان بدجور توی گمراهی غوطه می خورن  و حرف و فعلشان با هم یکی نیست ! کتاب هدایت بشری توی گنجه خاک می خوره و برای ما گنگ تر از همیشه نمود میکنه .  

ما موجودات بدبخت و بیچاره ای هستیم که تک و تنها ، میون سیل مصائب و سختی ها و امتحانات تنها گذاشته شده و معلم با چوب دستی آتشینش به انتظار کوچک ترین انحراف و خطای ما نشسته است !!!

آره ! این روزها ، هزار بار به خدا می گم که خدایا ای کاش هیچ وقت خلقتی وجود نداشت که این همه ، لحظه به لحظه نگران و مضطرب نگاههای همیشه منتظر و ناظرت نباشم !خدایا من از این همه اضطراب و دلواپسی خسته ام ! از اینکه تو دو جفت چشم همیشه منو میپاد خسته ام !!! هر چند که خوب میدونم نگاه کردن و نگاه نکردنت ، هر دو یه جور مصیبته !!! خدایا کجا برم که تو هم باشی و هم نباشی ؟!!! من می ترسم ... خدایا می فهمی ؟!! من زندگی نمی کنم لذت نمی برم من فقط می ترسم ...

خدایا ! این همه راه ، این همه انتخاب ، این همه امتحان ، این همه بی جوابی ، این همه شک و تردید ، این همه سیاهی ...

خدایا بی خیال ! بی امتحان مرا به غلامی قبول کن !چرا ؟؟؟ چون رسوا شود ، اگر دل من امتحان دهد !!! بی خیال ...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  ساعت 14:32  توسط سهيل 
 

 برگ صد و بیست و هشتم

 
  

              دو ساله شدم !!!

             به همین سادگی ...

 

 

دارم بزرگ میشم ! فکر میکنم ! مطمئن نیستم ! هیچ چیزی تو این دنیا قطعیت نداره ! اما می تونم به جرات بگم که فقط ، وبلاگم دو ساله شد ! همین و بس !

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  ساعت 14:23  توسط سهيل 
 
 

Copyleft © 2004 - java.blogfa.com

java blog