|
و دگر روز نیامد ...
بی هیچ شرح و مقدمه ای ، که تک تک ابیات ، گویا و قرین این روزهای پر درد و سیاه ماست ، درد دلی است با علی ، ابر مرد تاریخ و غریب و مظلوم این روزهای شهرمان که همه جا سخن از او هست و ... و تقدیم به مولای سبز پوش عصر و امام حاضر ، ای اعتبار عشق ...
چه خجالت زده صبحی !
چه دروغین شفقی !
آسمان ، دامن خونین دارد ...
کس نداند که در آن آبی دور ،
در پس پرده ابر ،
بر سر نور فروشان ، چه بلا آمده است ؟
کس به مهتاب تعرض کرده ؟
یا که خورشید ،
به انبوه شهیدان پیوست ... ؟
چه غم اندود فضایی !
چه محنت فصلی است !
نه به منقار پرستو ز بهاران خبری ...
نه ز باران اثری ...
ابرها ، لکه بد نامی این فصلت فلاکت بارند ...
مشک شان آب ندارد
که به لب خشکی این جنگل آتش زده پاسخ گویند ...
تک سواری زدل دشت فرا می آید
باش تا پرسم از او
که به خورشید چه آسیب رسید ؟
بامداد از چه نیامد ... ؟
صبحت ای مرد بخیر !
از کجا می آیی ؟
خبر از روز نداری ؟!
هه ! ؟
روز را پرسیدی ؟
چقدر بی خبری !
سالها شد که درین شهر ، شب است !
تو کجا خواب بودی ؟!
حمله راهزنان یادت نیست ؟
که به همدستی چندتا نامرد ،
هر کجا روزنه ای را دیدند ،
که از آن ، نور ، تصور می رفت ،
همه را بربستند ...
و به هرخانه که قندیلِ فروزانی بود ،
همه را بشکستند ...
و از آن روز به بعد ،
شهر در ظلمت جاوید نشست ...
بال خورشید شکست ...
و دگر روز نیامد ...
خیل خفاش ،
همان لحظه که بر شهر ، هجوم آوردند ...
جغدها را سر منبر بردند ،
حکم اعدام قناری ها را ،
همه فتوا دادند ...
و به شب ،
نامه نوشتند :
که جاوید بمان !!!
ما هوادار توییم !!!
و از آن لحظه به بعد ،
هرکجا ، جرقه ، نوری به نظر می آمد ،
شب پرستان به لگد کوبیدند ...
از شفافیت باران بدشان می آمد ،
زهر در آ ب زدند ...
و چه معصومانه ،
ماهیان در هرم حوضچه ها پوسیدند ...
گر ازین دشت سفر می کردی ،
به چپ و راست ، نپیچی ،
که وقیحانه سرت می تازند ،
هرقدم دزدان اند ...
رو برو گر بروی ،
کوره رهی است ،
که تا خانه خورشید ترا خواهد برد ...
سر راهت ز گذرگاه شقایق گذری کن ...
عرض تعظیم مرا خدمت شمشاد ببر !
بیدِ مجنون شده را از من ، گوی
که ازین وادی خاکستر و خون ،
تا شما دور شدید ،
هیچ کس نام بهاران نبرد ...
باد از کوره باروت فرا می خیزد ...
بر لبش آتش و دود است ...
راستی باش ،
که پیغام بزرگی دارم :
تا هنوز از دل خاک ،
ریشه ی گل بته ها گم نشده ،
باغ وقتی که در آ تش می سوخت ،
نونهالی چه دلاور می خواند :
سوختن ، مرحله دیگری از رویش ماست !
باید از سر روئید ........
( رازق فانی شاعر افغانی ... )
|