تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر :
تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.
برای دانلود ترانه مورد نظر بر روی لینک کلیک راست کرده و گزینه Save Target as را انتخاب نمایید .


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ بانوی گیلاس و گندم
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ مقداد آن لاين
وبلاگ بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ رحيق
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ من تب دارم
وبلاگ ترجمه ترانه هاي خارجي
وبلاگ آب انار موزيك
وبلاگ استفراغ نامه
وبلاگ از سنگ تا الماس
وبلاگ رد سانگ
پخش زنده حرم مطهر امام رضا (ع)
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ صد و چهل و یکم

 
  

           

  کاش ...

 

 

 

 

کاش زمان توی یه جایی متوقف می شد ... کاش یکی از ما دوتا یه جایی ، جا می موند ... یا یکی از ما دوتا ، یه جایی می مرد ...

کاش باز میشد بوی نم ، بوی خاک بارون خورده رو حس کنم . نفس بکشم و حس کنم که زنده ام . خدا رو هر روز ببینم و براش دست تکون بدم .

کاش می شد که وقتی خیلی داغونم ، برم لب ساحل و دریای طوفانی که سینه ساحلو میشکونه ، ببینم و همونطوری ، بارون با شدت هرچه تمام تر ، تمام وجودمو خیس کنه و مردمی که دارن از شدت بارون به خونه هاشون پناه می برن به من زل بزنن و بگن طرف دیووووونس ... !آخ ... اگه بارون بزنه ... اونوقت راحت تر میشد با دل ، خلوت کرد و یه دل سیر گریه کرد ، اونم وسط کلی آدم ، اصلا وسط شهر !

کاش میشد باز، چشامو صبح باز کنم و یه دشت سر سبز بزرگ ، اونقدر بزرگ که میرسه به پای کوهو ببینم . اونقدر سبز که چشاتو بزنه . یه رودخونه که از وسط این دشت میگذره و در همین نزدیکی یه مسجد سبز ! با کلی اردک و غاز و ...  مثه یه تابلوی نقاشی اما واقعی !

کاش میشد باز ، وقتی بی خوابی به سرت میزنه ، راحت و بی دغدغه ، بزنی توی تاریکی شب ، توی دل شب ، توی کوچه قدم بزنی و تنهاییتو با کوچه قسمت کنی تا برسی به دریای سیاه ! زیر لب زمزمه می کنی که :

* " شبا وقتی فضای شهر ، لبریز بوی بارونه ، توی پس کوچه خاکی ، عابری خسته می خونه : دیگه معجزه بارون ، دروغه ، اینو میدونم ! ندارم طاقت موندن ، میرم اینجا نمی مونم ... !

همیشه تو گوشم ، طنین یه صداست ، که منو میبره تا دیار جنون . میگه با دل من ، ای آلوده درد ، تو اسیر غمی ، برو اینجا نمون .

من آلوده دردم ، تو آلوده من ، دو افسرده غمگین ، دو آزرده غم ... دیگه موندن اینجا ، عذاب واسه ما ، آخه با چه زبونی ، اینو با تو بگم ...

بیا کوله بارت رو ، بگیر، بریم از اینجا ... یه شب ، شبی بارونی ، دلو بزنیم دریا .... " *

اما دریغ که معجزه بارون ، دروغ نبود ... من اشتباه می کردم ...

 

کاش زمان توی یه جایی متوقف می شد ... کاش یکی از ما دوتا یه جایی ، جا می موند ... یا یکی از ما دوتا ، یه جایی می مرد ...

کاش ...

 

 

 

*     ترانه " کوله بار " از شاهرخ

 

  + نوشته شده دریکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389  ساعت 14:6  توسط سهيل 
 

 برگ صد و چهلم

 
  

                           

              سالی که نکوست ...

 

 

 

تا همین لحظه که در خدمت شما هستیم ، چنان جوی ما را فرا گرفته است که نگویید و نپرسید ! پا بر پدال نهاده ایم و تخته گاز می تازیم تا از همرنگ جماعت شدن فاصله نگیریم ! ظاهرا معلوم می باشد که دعاهای ما خیلی خیلی مستجاب شده است ! حالا اینکه چه جوی ما را گرفته است ، بماند ! اما خدا کند که حالا که ما را گرفته است ، ول نکند ! چون اساسا کله پا خواهیم شد ، به حول و قوه الهی ! کلا چه بگیرد و چه نگیرد در موضع کله پا هستیم ! پس بگیرد و ول نکند تا دلکمان اندکی خوش باقی بماند !

اگر شما هم از حرفهای ما سر در نیاوردید ، خودتان را اذیت نفرمایید ! همین که خودمان میفهمیم کافی است !!!

 

  + نوشته شده درسه شنبه سی و یکم فروردین 1389  ساعت 11:37  توسط سهيل 
 

 برگ صد و سی و نهم

 
  

  

معونت از آن توست ، آه ، الهکم التکاثر ...

 

 

 

 

خدایا ! میگن سال داره عوض میشه ! اما من نمیدونم ساعت بیست و یک و دو دقیقه و سیزده ثانیه روز شنبه با ساعت بیست و یک و یک دقیقه و سیزده ثانیه همان شب چه فرقی داره ؟! یا برای من چه فرقی داره ؟! من که همون آدم قبلیم !پس قراره چه اتفاقی بیوفته ؟

همه حس میکنیم که قراره خیلی اتفاقات بیفته ! اما معمولا نمیوفته ! لباسها عوض میشن ، خونه ها نو میشن و تمام تغییرات در ظاهر صورت میگیرن و تمام . در عوض با کلی دعا و آرزو از خدا میخواهیم که سال بهتری برای ما رقم بزنه !!! ...

خدایا ! من و ما را از جو زده گی و جو گیر شدن رهایی بخش ! من و ما را از همرنگ جماعت شدن خلاصی ده ! من و مارا از اسارت احساسات باطل و بیهوده نجات ده ! خدایا به من و ما استقلال فکری مرحمت فرما !

خدایا به من و ما یاد بده که چگونه بر خلاف مسیر رود حرکت کنیم ! خدایا به من و ما قدرت " نه " گفتن عطا فرما ! خدایا به من و ما بفهمان که کجا باید " تسلیم بود و راضی " و کجا باید " سرسخت بود و جاه طلب " !

خدایا ! به من و ما بفهمان که معونت از آن توست ، فقط ! خدایا تو همین را به من یاد بده ، بفهمان ، من خود سالی نیکو برای خود رقم خواهم زد ... ! والسلام ...

 

 

 

پ . ن :

روحت شاد دکتر ، علی ، شریعتی ...

پ . ن :

روح همه اموات شاد ، مخصوصا حضرت مادرم ...

پ . ن :

یک سال دیگه به مرگ نزدیک تر شدم ! سلام عزراییل ، سلام مرگ ...

پ . ن :

جمله قبلی رو دوباره بخوانید ! حالا سال نوی شما مبارک !!!!!!!

 

  + نوشته شده درجمعه بیست و هشتم اسفند 1388  ساعت 12:41  توسط سهيل 
 

 برگ صد و سی و هشت

 
  

تو با منی اما ...

 

 

 

 

 

 

تو رو حس میکنم .

همیشه ...

باهام خوبی ! اما من خوب نیستم !

پس چطور من که خوب نیستم ، تو رو که خوب هستی و باهام خوب هستی ، حس می کنم ؟!

جاری هستی .

همیشه بامنی و من اینو این روزها بیشتر از هر زمان دیگه حس می کنم . حضور سبزتو لحظه به لحظه حس میکنم و می بینم . می بینم که چطور حواست به منه و داری کارامو ردیف میکنی که یه وقت خدای نکرده به تیریشه قبام ( نمی دونم تلفظش همینه یا نه ! ) برنخوره !!!

 حتی خوب خوب می فهمم که این روزها با منی که خوب نیستم ، خیلی خوبی و تا غرغر میکنم با یه اتفاق خوب ، باز دلمو بدست میاری !!!

شک میکنم ! یا شایدم می ترسم ! اما واقعا چرا ؟ باید بهت اطمینان کنم ! باید دست دلمو بدم دستت ! چرا باید بهت شک کنم ؟ اما می کنم . چرا باید با کسی که خوب نیست ، خوب باشی ؟

می ترسم . مثل آرامش قبل از طوفان ...

 

  + نوشته شده دریکشنبه نهم اسفند 1388  ساعت 19:50  توسط سهيل 
 

 برگ صد و سی و هفتم

 
  

                             

راستی ، انگار ، پریشب  ...

 

 

 

 

 

دیشب ، یک نفر مرد ...

یک عزیز ...

امروز صبح ، کلی آدم جمع شد ...

مشکی پوش و اندوهگین ...

عزادار و نالان ...

مویه کنان و گریان ...

کلی آدم ، امروز ظهر ، یک نفر رو به خاک سپردن ...

یک عزیز ... شاید خیلی عزیز ...

در یک قبر تنگ و عمیق ...

شاید تا دقایقی ، تاریک !

بازهم شیون ... اما ... تا کی ؟؟؟

گویا وقت رفتن است !

چاره ای نیست . باید رفت ...

امروز ظهر ، همه از سر خاک رفتن ... حتی ... کسی نماند .

امروز عصر ، وقت ناهار ، رستوران محل ...

گویا شام غریبانی هم در راه است ...

امشب ، همه می خوابند ... خواااااااب .

فردا ، صبح  ...

روز از نو ...

 

راستی ،

پریشب ، انگار یک نفر مرده بود ...

انگار یک عزیز ... !

 

 

  + نوشته شده درشنبه هفدهم بهمن 1388  ساعت 20:48  توسط سهيل 
 
 

Copyleft © 2004 - java.blogfa.com

java blog