|
سریال راز بقا ... !!!
( قسمت پنجم )
کجاست سمت حیات ؟؟؟!!!
روز های بدی رو سپری می کنیم ... خیلی بد ! اما خودمون خبر نداریم . یا شایدم داریم و خودمونو زدیم به بی خیالی . کبک هم موجود جالبیه !
هیچ مشکلی ندارم ! نه اینکه ندارم اما تا اون حد نه ... ! غمی نیست ! تقریبا همه چیز بر وفق مراده ! خوب نه خیلی ایده ال ، اما خیلی هم اوضاع بد نیست ! شاید خیلی ها آرزوشون بود و هست که جای من باشند ! اما ...
اما این روزا خیلی به این فکر میکنم که ای کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم ... بعضی وقتا فکر میکنم که کاش چند صد سال قبل به دنیا میومدم و تو این روزگار زندگی نمی کردم ! اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم نه ! همیشه این قصه وجود داشته و هست و خواهد بود ...
سردرگمی بدی با منه ... چرا باید همیشه انتخاب باشه ... من همیشه با این انتخاب مشکل داشتم و دارم و خواهم داشت ...
این روزا کابوس های شبانه من جلسه امتحان و برگه سئوالاتیه که قادر به پاسخ گوییشون نیستم ... هر شب خواب میبینم که توی جلسه نشستم و نمی تونم به هیچ کدوم از سئوالات جواب بدم ...
زندگی خیلی تلخه ! اینکه لحظه به لحظه دارم و داریم امتحان پس میدیم ... اما خیلی کم هستند ، افرادی که جواب درست سئوالاتو می دونن ... همه توی شک و تردید بزرگی گیر کردیم ... هیچ کس نمی دونه راه نجات کجاست . کی می دونه حق کجاست ، باطل کیه ؟ کاشکی هیچ وقت مجبور نبودیم که انتخاب کنیم ...
کیه که نخواد ادم خوبه قصه باشه ! اما چرا باید با یه انتخاب ساده ، اونم بر اساس هزار شک و تردید به قعر دوزخ بره ... خدا از ما امتحاناتی رو میگیره که قبلا بهمون یاد نداده ! ما رو تنها گذاشته بین هزار شک و تردید و وسوسه و ... راهنماهای امروز بشریت ، خودشان بدجور توی گمراهی غوطه می خورن و حرف و فعلشان با هم یکی نیست ! کتاب هدایت بشری توی گنجه خاک می خوره و برای ما گنگ تر از همیشه نمود میکنه .
ما موجودات بدبخت و بیچاره ای هستیم که تک و تنها ، میون سیل مصائب و سختی ها و امتحانات تنها گذاشته شده و معلم با چوب دستی آتشینش به انتظار کوچک ترین انحراف و خطای ما نشسته است !!!
آره ! این روزها ، هزار بار به خدا می گم که خدایا ای کاش هیچ وقت خلقتی وجود نداشت که این همه ، لحظه به لحظه نگران و مضطرب نگاههای همیشه منتظر و ناظرت نباشم !خدایا من از این همه اضطراب و دلواپسی خسته ام ! از اینکه تو دو جفت چشم همیشه منو میپاد خسته ام !!! هر چند که خوب میدونم نگاه کردن و نگاه نکردنت ، هر دو یه جور مصیبته !!! خدایا کجا برم که تو هم باشی و هم نباشی ؟!!! من می ترسم ... خدایا می فهمی ؟!! من زندگی نمی کنم لذت نمی برم من فقط می ترسم ...
خدایا ! این همه راه ، این همه انتخاب ، این همه امتحان ، این همه بی جوابی ، این همه شک و تردید ، این همه سیاهی ...
خدایا بی خیال ! بی امتحان مرا به غلامی قبول کن !چرا ؟؟؟ چون رسوا شود ، اگر دل من امتحان دهد !!! بی خیال ...
|