تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ معلم بد
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ بوسه شب
وبلاگ مقداد آن لاين
وبلاگ بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ رحيق
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ من تب دارم
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ ترجمه ترانه هاي خارجي
وبلاگ آب انار موزيك
وبلاگ استفراغ نامه
بازیهای ادونچر
وبلاگ من ديگر خودم نيستم
وبلاگ نامه هاي من به خدا
وبلاگ از سنگ تا الماس
رد سانگ
وبلاگ انسان ، جنايت و احتمال
پخش زنده حرم مطهر امام رضا (ع)
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ صد و سی ام

 
  

                          

  روزهای بی عزا را عشق است ... !

 

 

         بی مقدمه بگم که دیگه حوصله هیچ مقدمه ای نمونده ...

از هرچی نسبت خونی و فامیلی و ... که قد سر سوزن خاصیت ندارند ولی در عوض پر مدعا هستند و طبل تو خالی ، حالم بهم می خوره ! از هرچی رابطه اسمی و نسبی و خونی بی فایده ، از هرچی تعارفات مسخره ، از هرچی قربون صدقه تهوع آور پوچ تو خالی ، از هر چی ...

با من کسی نسبت خونی داره که اشک رو گونه هامو پاک کرد و دستمو گرفت و بلندم کرد تا بی کسی مو حتی خودم هم حس نکنم ! که حتی خودم هم یادم بره که چقدر تنها بودم ، هستم و ...

غریبه های صد سال آشنا ، جای خالی همه ی داشته و نداشته مو پر کردن !!!

شرم بر شما ! شرم بر شما ! شرم بر شما ! وای بر شما که هیچ جوابی نخواهید داشت به هنگام پرسش ! و متاسفم برای شما ، چرا که سنت الهی این است که با هر دستی بدهید ، با همان دست پس خواهید گرفت ... و رو سیاهی خواهد ماند به زغال ! حافظه تاریخی من ، این واقعه شرم آور را برای همیشه ثبت خواهد کرد ، برای همیشه ! و زمانه با شما و فرزندانتان چنان خواهد کرد که آدینه پیشین با من کردید ، انشاء الله ...

برادر من کسیه که تنهاییمو حس کرد و درک کرد و تنهاییمو پوشوند . هیچ کس تنهایی مو حتی ندید ، قلب پاره پاره و چشمان اشک بارمو ، چون برادرانی داشتم که از من به من نزدیکتر بودن ! آره ، حتی از من به من ! اونها بودن که بی هیچ چشمداشتی دستمو گرفتن تا سردی و بی کسی دستامو کسی حس نکنه . که حتی یه نفر پیدا نشه که بگه : این پسر ، مگه کس و کار نداشت ؟! چرا داشت ! اما ...

این پسر ، هیچ انتظار و چشمداشتی از شما نداشته و ندارد و نخواهد داشت . راضی به یک حضور ساده بود که آن هم دریغ کردید ! ...

 

سکوت کن ، سکوت کن به یاد آنکه در سپیده جان سپرد،

سکوت کن به یاد آنکه با یک دنیا آرزو ، جان داد ...

سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه ، زخم خورد.

سکوت کن به یاد آنکه جاودانه ، حسرت خورد .

تو از سکوت اگر، اگر به خشم می رسی ، سکوت کن ...

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیستم آبان 1388  ساعت 14:2  توسط سهيل 
 

 صد و بیست و نهم

 
  

      سریال راز بقا ... !!!

                                ( قسمت پنجم )

 

 

 

        کجاست سمت حیات ؟؟؟!!!

 

روز های بدی رو سپری می کنیم ... خیلی بد ! اما خودمون خبر نداریم . یا شایدم داریم و خودمونو زدیم به بی خیالی . کبک هم موجود جالبیه !

هیچ مشکلی ندارم ! نه اینکه ندارم اما تا اون حد نه ... ! غمی نیست ! تقریبا همه چیز بر وفق مراده ! خوب نه خیلی ایده ال ، اما خیلی هم اوضاع بد نیست ! شاید خیلی ها آرزوشون بود و هست که جای من باشند ! اما ...

اما این روزا خیلی به این فکر میکنم که ای کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم ... بعضی وقتا فکر میکنم که کاش چند صد سال قبل به دنیا میومدم و تو این روزگار زندگی نمی کردم ! اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم نه ! همیشه این قصه وجود داشته و هست و خواهد بود ...

سردرگمی بدی با منه ... چرا باید همیشه انتخاب باشه ... من همیشه با این انتخاب مشکل داشتم و دارم و خواهم داشت ...

این روزا کابوس های شبانه من جلسه امتحان و برگه سئوالاتیه که قادر به پاسخ گوییشون نیستم ... هر شب خواب میبینم که توی جلسه نشستم و نمی تونم به هیچ کدوم از سئوالات جواب بدم ...

زندگی خیلی تلخه  ! اینکه لحظه به لحظه دارم و داریم امتحان پس میدیم ... اما خیلی کم هستند ، افرادی که جواب درست سئوالاتو می دونن ... همه توی شک و تردید بزرگی گیر کردیم ... هیچ کس نمی دونه راه نجات کجاست . کی می دونه حق کجاست ، باطل کیه ؟ کاشکی هیچ وقت مجبور نبودیم که انتخاب کنیم ...

کیه که نخواد ادم خوبه قصه باشه ! اما چرا باید با یه انتخاب ساده ، اونم بر اساس هزار شک و تردید به قعر دوزخ بره ... خدا از ما امتحاناتی رو میگیره که قبلا بهمون یاد نداده ! ما رو تنها گذاشته بین هزار شک و تردید و وسوسه و ... راهنماهای امروز بشریت ، خودشان بدجور توی گمراهی غوطه می خورن  و حرف و فعلشان با هم یکی نیست ! کتاب هدایت بشری توی گنجه خاک می خوره و برای ما گنگ تر از همیشه نمود میکنه .  

ما موجودات بدبخت و بیچاره ای هستیم که تک و تنها ، میون سیل مصائب و سختی ها و امتحانات تنها گذاشته شده و معلم با چوب دستی آتشینش به انتظار کوچک ترین انحراف و خطای ما نشسته است !!!

آره ! این روزها ، هزار بار به خدا می گم که خدایا ای کاش هیچ وقت خلقتی وجود نداشت که این همه ، لحظه به لحظه نگران و مضطرب نگاههای همیشه منتظر و ناظرت نباشم !خدایا من از این همه اضطراب و دلواپسی خسته ام ! از اینکه تو دو جفت چشم همیشه منو میپاد خسته ام !!! هر چند که خوب میدونم نگاه کردن و نگاه نکردنت ، هر دو یه جور مصیبته !!! خدایا کجا برم که تو هم باشی و هم نباشی ؟!!! من می ترسم ... خدایا می فهمی ؟!! من زندگی نمی کنم لذت نمی برم من فقط می ترسم ...

خدایا ! این همه راه ، این همه انتخاب ، این همه امتحان ، این همه بی جوابی ، این همه شک و تردید ، این همه سیاهی ...

خدایا بی خیال ! بی امتحان مرا به غلامی قبول کن !چرا ؟؟؟ چون رسوا شود ، اگر دل من امتحان دهد !!! بی خیال ...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  ساعت 14:32  توسط سهيل 
 

 برگ صد و بیست و هشتم

 
  

              دو ساله شدم !!!

             به همین سادگی ...

 

 

دارم بزرگ میشم ! فکر میکنم ! مطمئن نیستم ! هیچ چیزی تو این دنیا قطعیت نداره ! اما می تونم به جرات بگم که فقط ، وبلاگم دو ساله شد ! همین و بس !

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  ساعت 14:23  توسط سهيل 
 

 برگ صد و بیست و هفتم

 
  

             

      و دگر روز نیامد ...

 

بی هیچ شرح و مقدمه ای ، که تک تک ابیات ، گویا و قرین این روزهای پر درد و سیاه ماست ، درد دلی است با علی ، ابر مرد تاریخ و غریب و مظلوم این روزهای شهرمان که همه جا سخن از او هست و ... و تقدیم به مولای سبز پوش عصر و امام حاضر ، ای اعتبار عشق ...   

 

چه خجالت زده صبحی !

چه دروغین شفقی !

آسمان ، دامن خونین دارد ...

کس نداند که در آن آبی دور ،

در پس پرده ابر ،

بر سر نور فروشان ، چه بلا آمده است ؟

کس به مهتاب تعرض کرده ؟

یا که خورشید ،

به انبوه شهیدان پیوست ... ؟

 

چه غم اندود فضایی !

چه محنت فصلی است !

نه به منقار پرستو ز بهاران خبری ...

نه ز باران اثری ...

ابرها ، لکه بد نامی این فصلت فلاکت بارند ...

مشک شان آب ندارد

که به لب خشکی این جنگل آتش زده پاسخ گویند ...

 

تک سواری زدل دشت فرا می آید

باش تا پرسم از او

که به خورشید چه آسیب رسید ؟

بامداد از چه نیامد ... ؟

 

صبحت ای مرد بخیر !

از کجا می آیی ؟

خبر از روز نداری ؟!

 

هه ! ؟

روز را پرسیدی ؟

چقدر بی خبری !

سالها شد که درین شهر ، شب است !

تو کجا خواب بودی ؟!

حمله راهزنان یادت نیست ؟

که به همدستی چندتا نامرد ،

هر کجا روزنه ای را دیدند ،

که از آن ، نور ، تصور می رفت ،

همه را بربستند ...

و به هرخانه که قندیلِ فروزانی بود ،

همه را بشکستند ...

و از آن روز به بعد ،

شهر در ظلمت جاوید نشست ...

بال خورشید شکست ...

و دگر روز نیامد ...

 

خیل خفاش ،

همان لحظه که بر شهر ، هجوم آوردند ...

جغدها را سر منبر بردند ،

حکم اعدام قناری ها را ،

همه فتوا دادند ...

و به شب ،

نامه نوشتند :

که جاوید بمان !!!

 ما هوادار توییم !!!

و از آن لحظه به بعد ،

هرکجا ، جرقه ، نوری به نظر می آمد ،

شب پرستان به لگد کوبیدند ...

 

از شفافیت باران بدشان می آمد ،

زهر در آ ب زدند ...

و چه معصومانه ،

ماهیان در هرم حوضچه ها پوسیدند ...

 

گر ازین دشت سفر می کردی ،

به چپ و راست ، نپیچی ،

که وقیحانه سرت می تازند ،

هرقدم دزدان اند ...

رو برو گر بروی ،

کوره رهی است ،

که تا خانه خورشید ترا خواهد برد ...

سر راهت ز گذرگاه شقایق گذری کن ...

عرض تعظیم مرا خدمت شمشاد ببر !

بیدِ مجنون شده را از من ، گوی

که ازین وادی خاکستر و خون ،

تا شما دور شدید ،

هیچ کس نام بهاران نبرد ...

باد از کوره باروت فرا می خیزد ...

بر لبش آتش و دود است ...

 

راستی باش ،

که پیغام بزرگی دارم :

تا هنوز از دل خاک ،

ریشه ی گل بته ها گم نشده ،

باغ وقتی که در آ تش می سوخت ،

نونهالی چه دلاور می خواند :

سوختن ، مرحله دیگری از رویش ماست !

باید از سر روئید ........

 

( رازق فانی  شاعر افغانی ... )

 

  + نوشته شده درپنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  ساعت 15:41  توسط سهيل 
 

 برگ صد و بیست و ششم

 
  

      سریال راز بقا ... !!!

                                  ( قسمت چهارم )

 

         تو هم که مثل منی ... !!!

 

به قول یه دوست ناشناس ، آره ! منم تکراری شدم ! وقتی دچار یبوست ذهنی بشی اونوقت که می فهمی تو هم مثه خیلی ها دچار سلطه ریاست مقعد شدی !!!

انکار هم چیز شیرینیه ! مثه کبک سرو بردن تو برف ! وقتی پشت چهره روشنفکری یا مذهبیت قائم بشی اما درون خودت بدونی همون لمپنی که بودی هستی ! حالا هی بالای منبر برو و از کانت و پوپر و وِبِر و هگل و ... بالا برو یا از محمد و علی و مهدی و ... حرف بزن ... آخه بدبخت ! از دیوار این و اون بالا رفتن چه سودی داره وقتی که خودت اسیر مقعدی و دچار یبوست ذهنی ! اصلا کاشکی یبوست باشه ، فقط ! بلاخره یه روزی اون ذهن کودکانت به کار میوفته ! اما اونی که مثه بز اخفش فقط سر تکون میده چی ؟! کاشکی به جای نشخوار کردن حرف این و اون یه دفعه برای همیشه تفکری بود و رهایی از اسارت ! تا وقتی اسیر شکم و زیر شکمی ، بهتر خفشی ! خفه ...  

آره با شماهام ! چرا دور برتونو هی نیگاه میکنید ! نه با خود خودتم ! دو ماهه که هیچی نوشتم ، فقط واسه اینکه دیدم شدم مثه همه آدمایی که پشت نقاب به اصطلاح روشنفکریم به ریششون خندیدم ! یا شاید پشت ریش بی ریشم به فکل کراواتشون ادرار نمودم ...

نه ، آقایون ! نه سرکار خانم ! هممون مثه همیم . چرا به من به چشم یه کثافت نیگاه میکنی ؟! چرا به من میگی استحاله شده ؟! چرا به من میگی بی دین و ایمون ؟! چرا به من میگی ریشوی اُمٌل ؟! چرا ...

چرا فکر میکنی که خودت فقط خدا داری ؟ چرا فکر میکنی که فقط راهی که تو داری میری درسته ؟! چرا از خدا می خوای منو آخر و عاقبت به خیر کنه ؟! چرا ... ؟!

نه ! تو هم مثه منی ! تو هم اسیری ! وقتی تو هم مثه منی دیگه فتوات چیه ؟! هر وقت از اسارت تن در اومدی ، بیا ! منم می خوام پرواز کنم ...!

 

برای من که در بندم ، چه اندوه آوری ای تن !

فراز وحشت داری ، فرود خنجری ای تن !

غم آزادگی دارم ، به تن دلبستگی تا کی ؟

به من بخشیده دل سنگی ، شکستن های پی در پی ...

...........

قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان

خوشا پرواز ما حتی ، به باغ خشک بی باران ...

..........

خوشا از بند تن رستن ، پی آزادی انسان

نمی ترسم من از بخشش ، که اینک سر ، که اینک جان

.............

 

  + نوشته شده درجمعه ششم شهریور 1388  ساعت 17:54  توسط سهيل 
 
 

Copyleft © 2004 - java.blogfa.com

java blog