تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ خانم دكتر(يادگار يه دوست خوب)
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ ساحل دل
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ خلوت دل
وبلاگ بوسه شب
خانه دوست كجاست؟
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ دوره 6 مفيد
وبلاگ كارت DVB
بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ پاسخ به مرسده
وبلاگ دست نوشته هاي آخرين ديوانه
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ هشتاد و ششم

 
  

مي ترســــــــــــــــــــم ...

 

من مي ترسم

 

 

من زندگي را دوست دارم ،

ولي از زندگي دوباره مي ترسم !!!

دين را دوست دارم ،
ولي از کشيش ها مي ترسم !!!

قانون را دوست دارم ،
ولي از پاسبان ها مي ترسم !!!

عشق را دوست دارم ،
ولي از زنها مي ترسم !!!

کودکان را دوست دارم ،
ولي از آئينه مي ترسم !!!

سلام را دوست دارم ،
ولي از زبانم مي ترسم !!!

من مي ترسم ،
پس هستم !
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من !!!

من روز را دوست دارم ،
ولي از روزگار مي ترسم !!!

 

 

براي اعتراف به كليسا مي روم ،

رو در روي علف هاي روييده بر ديوار كهنه مي ايستم

و همه ي گناهان خود را يكجا اعتراف مي كنم.

بخـشيـده خـواهـم شــــد ،

به يقيــــــن ................

عـلـف ها بي واسطه با خـــــــدا سـخن مي گويند !!!!!!!!

 

 

 

دانلود دكلمه " اعتراف " از زنده ياد حسين پناهي

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  ساعت 23:8  توسط سهيل 
 

 برگ هشتاد و پنجم

 
  

بايد آوازه خــــــــون بــــــــود ...

 

من ......

 

 

منم آوازه خون  ِ كوچـه هاي بي نشـونـه

همون تنها ترين ، تنهاي تنها ، تو زمونه

 

همه حرفام ترانه است ، پاك و روشن مثل رويا !

تو هر بيت غزل هام ، خون  ِصد عاشق روونه

 

صدام از جنس كوه  ِ ، واژه هام از جنس " دريا "

دل كوه از جفاي " موج دريا " غرق  ِ خونه !!!

 

براي رفتن و رفتن تا مرز " بود ها رو بود " ،

بايد آوازه خون بود ، پرده اي زد عاشقونه !!!

 

مي دوزم دامن ماهو به خورشيد ، وقت خوندن

مي پاشم رو تن گل با سرودم ، عطر پونه

 

مي بافم سينه ريزي از " تحمل " وقت رفتن !

مي شمرم اشكاي ابرو ، كودكونه دونه دونه !

 

چرا هيچ كس به فكر گريه هاي تلخ من نيست ؟

هزار عاشق ندارن مثل من ،  درد ِ شبونه !

 

چرا هيچ كس نمي خواد تا شريك غصه هام شه ؟

چرا اين مهــربونــي تا قيـــــامـــــت نمي مـونه  ؟

 

 

 

 

 

دانلود ترانه فوق العاده زيباي " آوازه خون "

 

  + نوشته شده درپنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  ساعت 10:40  توسط سهيل 
 

 برگ هشتاد و چهارم

 
  

تظـــــــــــاهــــــر بود !

 

تظاهر

 

گــــــــــــــمــــــــــــان كــــــــــــــــــــــــــردم

كه او عاشق ترين عاشق در اين دنياست !

گــــــــــــــمــــــــــــان كــــــــــــــــــردم

كه غمخواري براي يك دل تنهاست !

از عشق خود به من مي گفت !

از عاشق ها سخن مي گفت !

از اشكي داغ و آتش زن ،

هميشه چشم او پر بود !

ولي افســـــــــــــوس !

ولي افســـــــــــــوس !

همه ازعشق گفتن ها !

تمام گــريـه كـردن ها !

تظـــــــــــاهــــــر بود !

تظـــــــــــاهــــــر بود !

همه عاشق نوازي ها !

تمام صحنه سـازي ها !

تظــــــــــاهـــــــر بود !

تظــــــــــاهـــــــر بود !

به خــــــود گـــفتـــــــم

دوباره بخت يارم شـد !

به خــــــود گـــفتـــــــــــم

كه پاياني براي انتظـــارم شــد !

به خـــــــــــــــــود گــــــفتــــــــــم

كه يار و ياور دور از ديــــــارم شــــد !

به خــــــــــــــــــــــــــود گـــــــــــــفتـــــــم

دوباره نـوبـت فـــصـــل بـهـــــــــارم شـــــــد !!!

 

 

 

 

دانلود ترانه " تظــــاهر " از خواننــده قــديـمي شيــفتــه

 

  + نوشته شده دردوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  ساعت 11:8  توسط سهيل 
 

 برگ هشتاد و سوم

 
  

براي ِ " هاي هاي "  من ، زخمه ي تو بهانه شد ...

 

اين منم .....

 

*** اين منم ! مردي ايستاده بر سر نعش خويش ! واي كه در عزاي عشق ، كشته شد آشناي عشق ... اين نعره هاي من است ! واي كه نعره هاي عشق ، زمزمه شبانه شد ...

اين منم ! اين من ِ عاشق سفر ... اين رند در به در ... اين منم ! قلب يك مرد ... آشيانه ي قلب هاي وحشت زده در بزم سوت و كور شب ... اين منم ! اين مرد اناالحق گو .... آنكه چون منصور بر سر دار آرام گرفت و جاودانه شد ... اين منم .............

اين شعر من است ! تازيانه اي از عذاب تو ، درشب تلخ زوال من ... زخمه ي زخمي تنم ..... مي پرستم اين شعر را ! حتي اگر تازيانه باشد ...  چون ، اين شعر من است ! ***

 

 

 

 

شعر من از عذاب تو ، گزند تازيانه شد ...

ضجه ي مغرور تنم ، ترنم ترانه شد !

 

حماسه ي زوال من ، در شب تلخ گم شدن

ضيافت خواب تو را ، قصه ي عاشقانه شد !

 

براي رند ِ در به در ، اين من  ِ عاشق سفر !!!

واي ، كه بي كراني  ِِ حصار تو ، كرانه شد !

 

واي ، كه در عزاي عشق ، كشته شد آشناي عشق !!!

واي ، كه نعره هاي عشق ، زمزمه ي شبانه شد !

 

اي تكيه گاه تو ، تنم ، سنگر قلب تو ، منم

واي ، كه نيزه ي تو را ، سينه ي من نشانه شد !!!

 

درخت پير  ِ تن  ِ من ، دوباره سبز مي شود ....

كه زخم هر شكست ِ من ، حضور يك جوانه شد !!!

 

واي ، كه در حضور  ِ شب ، در بزم  ِ سوت و كور شب

شب كور  ِ وحشت تو را ، قلب من آشيانه شد !!!

 

واي ، كه آبروي تو ، مرد اناالحق گوي تو ،

بر آستان كوي تو ، جان داد و جاودانه شد !

 

من همه زاري  ِ منم ، زخمي  ِ زخمه يِ تنم

براي " هاي هاي "  من ، زخمه ي تو بهانه شد !!!

 

درخت پير  ِِ تن  ِ من ، دوباره سبز مي شود ....

هرچه تبر زدي مرا ، زخم نشد ، جوانه شد  !!!

 

 

 

 

 

دانلود دكلمه زيباي " جوانه " از ايرج جنتي عطايي

 

  + نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  ساعت 13:21  توسط سهيل 
 

 برگ هشتاد و دوم

 
  

ســــــــــــــــفــــــــــــــــــر

 

 

*** پدرم ديشب رفت خونه ي خدا . آروم و قرار نداشت . از صبحش يه جا بند نمي شد ! دلش هم همينطور . نا آروم بود . هر دفعه كه برگشتمو زل زدم تو صورتش ديدم گونه هاش خيسه . منم دلم هُرّي مي ريخت پايين . چهره خداييش به شكل غير قابل توصيفي معصومانه شده بود . همين باعث مي شد كه نتونم زياد نيگاش كنم . سرمو مينداختم پايين و خودمو مشغول بستن چمدونش مي كردم . هم واسه اينكه اون راحت باشه و تو حال و هواي خودش باشه و هم اينكه من با ديدن اون چهره بيشتر از اين عذاب نكشم .

 

يه تغييري كرده بود . اما هرچي دقت كردم متوجه نشدم . فقط مي دونستم امروز عوض شده و يه جور ديگس . امروز خودش نيس ...

خيلي ها واسه بدرقه اومده بودن . اما بعضي از اونايي كه دوس داشت بيان و نيومده بودن ، بيشتر دل شيكستش كرده بود . پيرمرد آرزو داشت . آرزوي بزرگي نبود . دوس داشت توي بدرقه ي اولين و شايد آخرين سفري كه قابل مقايسه با هيچ سفري نيس ، همه باشن . اما خوب ، از اونجا كه ما همگي " حماسه ساز " هستيم ، عادت نداريم آرزوهاي كوچيك اطرافيانمونو برآورده كنيم ! اصلا انگار افت داره ....

 

پيرمرد ، اما ، توي فرودگاه آروم بود . يه گوشه اي نشسته بود و توي ازدهام و شلوغي فرودگاه و فك زدناي فاميل ، توي آرامش و سكوت خودش غوطه ور بود . نميدونم به چي فكر ميكرد . شايد مي خواست از اين همه قيل و قال بي حاصل فرار كنه و فكرشو رو چيزاي بهتري متمركز كنه . به چيزايي كه انتظارشو مي كشيدن ...

پدر رفت ... بدون اينكه يه دل سير ببينمش ...

 

اون رفت ... رفت سفر ... سفر ... چه كلمه ي عجيبيه ... كلمه اي كه با زندگي من پيوند خورده ... سفر ، رفتن ، جاده ، غربت ، تنهايي ، دلتنگي ، بازگشت ، ... هيچوقت از زندگيم جدا نشدن ...

حالا توي تنهايي و غربت خودم ، به سرنوشت نفريني خودم فكر ميكنم . به سرنوشتي كه محكوم به تنهايي بوده ، هست و خواهد بود ...

حالا توي خونه ، لحظه هامو ميشمرم ... تك تك ثانيه رو ... رو ديوار تنهاييم چوب خط مي كشم ...

مي دونم يه روزي اين چوب خط كشيدنا تموم ميشه ! آره مطمئنم ... يه روزي واسه هميشه تنهاييام تموم ميشن ! اون روز ، روزيه كه ديگه دست من تواني براي چوب خط كشيدن نداره ... اون روزي كه ديگه من تو اين دنيا نيستم ... اون روز روز ســــــفــــر منه .... روزي كه تنهايياي من تموم ميشه ، اما مطمئنم بعد رفتنم ، خيلي ها تنها ميشن !!! آخه اين رسم دنياس ، وقتي كه هستي ، تو ، تنهايي ... اما وقتي تو ميري ، بقيه تنها ميشن !!!!!!!  هركسي كه ميره ، تنهايي و دلتنگي كه تو همه اين مدت داشته ،  براي ديگران ، ارث ميزاره !

 

آره ... يه روزي چوب خط كشيدنا تموم ميشه ... دل من ! غصه نخور ! يه روزي مياد كه ديگه تنها نيستي ... يه روزي مياد كه واسه هميشه ميري سفر ... بي بازگشت ... اون روز ، روز خوشبختي تو ِ ...

آره ... بايد رفت ... گاهي براي بودن و ماندن ، بايد رفت ! بايد بريد و رفت ....

فصل مردن واسه من ، كي ميرسه ... وقت پرواز من از اين قفسه ....  ***

 

 

 

 

آسمان چشم او ، آيينه ي كيست ؟

آن كه چون آيينه با من ، رو به رو بود ...

 

درد و نفرين ، درد و نفرين ، بر سفر باد !

سرنوشت اين جدايي ، دست او بود !

 

گريه مكن كه سرنوشت ،

گر مرا از تو جدا كرد .

عاقبت دل هاي ما ،

با غم هم آشنا كرد ... !!!

 

چهره اش آيينه ي كيست ؟

آن كه با من رو به رو بود ...

درد و نفرين بر سفر ،

اين گناه از دست او بود !

 

اي شكسته خاطر من ،

روزگارت شادمان باد !

اي درخت پر گل من ،

نوبهارت ارغوان باد !

 

اي دلت خورشيد خندان

سينه ي تاريك من ،

سنگ قبر آرزو بود !

 

آنچه كردي با دل من ،

قصه ي سنگ و سبو بود .

من گلي پژمرده بودم ،

گر تو را صد رنگ و بو بود .

 

 

 

 

دانلود ترانه زيباي " سنگ قبر آرزوها "

 

  + نوشته شده درسه شنبه دهم اردیبهشت 1387  ساعت 12:9  توسط سهيل 
 

 برگ هشتاد و یکم

 
  

!!! Everybody's Fool

                   " EvanescencE "

 

 

Perfect by nature

عالي ساخته شده به دست
طبیعت ،

Icons of self indulgence

نشانه هایی از خود بزرگ
بینی !

Just what we all need

تنها چیزی که ما نیاز داریم ،

More lies about world that

دروغ های بيشتری درباره جهانی که

Never was and never will be

هيچ وقت نبوده و نخواهد بود!!!

Have you no SHAME , don't you see me

آیا تو شرم نداری ؟  آیا مرا نمی بینی
 ؟

You know you've got every body FOLLED

تو میدانی که همه را فریب دادی !!!

Look here SHE comes now

نگاه كن حالا او دارد می آید

Bow down and stare in wonder

شكسته شده و خیره شده با تعجب !

Oh !  how we LOVE you

آه . ما چقدر تو را دوست داشتیم
!!!

No flaws when you're pretending


عیبی ندارد  وقتی تو  تظاهر می کنی !

But now I  KNOW she

ولی من الان می دانم که او

Never was and never will be

هیچ گاه نبوده و نخواهد بود

You don't know how you're  BETRAYED me

تو نمی دانی که چگونه به من خیانت کرده ای!

And somehow you've got every body fooled

و به یک نحوی تو همه را فریب داده ای !

Without the MASK where will you hide

بدون نقاب کجا مخفی خواهی شد ؟!!!

Can't find your self lost in your LIES

تو حتي نمی توانی خودت را پیدا کنی
 چون در دروغ هایت گم شده ای !!!

I know the TRUTH now

من حالا حقیقت را می
دانم ،

I know WHO YOU ARE

من می دانم که تو که هستی !

And I don't love you anymore

و دیگر تو را دوست ندارم

You're not REAL and you can't SAVE ME

تو واقعی نیستی و نمی توانی مرا نجات
دهی

 

 

 

 

دانلود ترانه " Everybody's Fool " از گروه EvanescencE

 

  + نوشته شده دریکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  ساعت 10:50  توسط سهيل 
 

 برگ هشتادم

 
  

برايت آشنا نيست ..............؟

 

 

 

 

 

     ! اي مسافر

      اي جداناشدني !

      گامت را آرامتر بردار ...

 

      از برم آرامتر بگذر

     ! تا به كام دل ببينمت

     

بگذار از اشك سرخ

     گذرگاهت را چراغان كنم

     

آه كه نمي داني

      سفرت روح مرا به دو نيم مي كند

      و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...

 

      . بگذار بدرقه كنم

      واپسين لبخندت را

     و آخرين نگاه فريبنده ات را

     

مسافر من !

      آنگاه كه مي روي ،

      كمي هم واپس نگر باش ...

 

      با من سخني بگو ...

      مگذار يكباره از پا درافتم ...

           فرق صاعقه وار را

     بر نمي تابم

     

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ...

     

آرام تر بگذر

      تو هرگز مشايعت كننده نبودي

    !  تا بداني وداع چه صعب است      

وداع توفان مي آفريند

 

      اگر فرياد رعد را در توفان نمي شنوي

      باران هنگام طوفان را كه ميبيني !       

آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري      

من چه كنم

   ؟  اي پرنده

     

دست خدا به همراهت

      اما نمي داني

      كه بي تو به جاي خون

      اشك در رگهايم جاريست ...

    

از خود تهي شده ام

      نمي دانم تا بازگردي

      مرا خواهي ديد .............................................

 

 

 

 

 

 

برايت آشنا نيست ؟!! لحظه اي فكر كن و به ياد آوار ... حتما به خاطر خواهي آورد ...

تا صبح گريستم ... بي امان ....  براي همه خيمه شب بازيها ! براي پنهان شدن در پشت نقاب ها و صورتك ها ... براي همه ي سكوت ها ... براي همه ندانستن ها ... براي همه آنچه كه حق خود مي دانستم كه " دانستن " بود و بس ! گويي انتظار و توقع بيهوده و زيادي بود!

 

براي كسي  كه " دانستن " را حق " تو" مي دانست !!! براي كسي كه " دانستن" را حق " من " نمي دانست !!!  براي شفاف و بي ريا بودن ! براي چون آيينه بودن و ماندن ! براي زلال بودن ، براي دريا بودن ، براي ....

 

براي آنچه كه برايت شب ها ، از روز ،  قصه ها گفتم ، تا با شب نماني ، وقتي با مني !!! براي آنچه كه خوابم كردي ، تا سياهي شب را نبينم ، وقتي با توام !!! شايد از روي دلسوزي .... فقط براي اينكه بخوابم  ...

 

آري ! تا صبح تكه تكه هاي قلب را با گريه جمع كردن چه صفايي دارد  !

گريه ميكنم ... چرا نكنم ؟!! منم مي گويم ، با تو ، همراه تو : " گلي را كه ديروز ، به ديدار من هديه آوردي اي دوست ، دور از رخ نازنين تو ، امروز پژمرد  ..... اين نيز برايت آشناست ... زين  رو اين فصل از ترانه را با تو همنوا شدم !!!

 

ترانه كه كم نبود ، من و تو كم بوديم !!! پيش از اين ، زماني نه چندان دور ، گويي شاعر مسلك بودي ! براي دل هاي بي شماري ، شعر سروده بودي و من نمي دانستم !

 

 شاعر ! زماني كه تو شعر مي سرودي ، من در پي كودكان ، با هفت سنگ هايشان ، غم بيچارگي و بدبختي خود را فراموش مي كردم !!! مرا چه به شعر ؟!! مرا با شعر و شعر سازي كاري نبود !! همين كه با كودكان ، بازي ، ترنمي ، طرحي از سر دلتنگي ، حتي دعوايي  بود ، روزگارم مي گذشت !!! خوش بوديم ....

 

شاعر ! شعرت خوش بود ...  خوب مي گفتي ! گوش شنوا كم نبود ! چنان كه پيش از آن نيز !!!

شنيدم ! هميشه با خود ميگفتم تو را با شعر و شاعري چه كار ؟ اما ........

بيشتر شنيدم ... بيشتر .... اما اي كاش در مطلع سروده ات گفته بودي اين سروده هاي تكراري را از براي چه براي كودك ناقص العقل بازگو مي كني !!! كاش مي گفتي سروده هايت خريداران بي شماري داشته و دارند !!! كاش مي گفتي صاحب ترانه " من " نيستم  !!! چرا كه تو شاعري و شعر مي سازي ! آنوقت شايد من ، لحظه اي از بازي " هفت سنگ " خود  دست بر نمي داشتم !!!

 

تو ديگر شعر نمي گويي !!! اما شاعرم پنداشتي ... بارها ... كم نه ... ! مني كه هنوز در دستانم جز همان سنگ ها چيزي نيست ! مرا چه به شعر ! چه به شاعري !  كودكي كه همچنان دنيايش همان سنگ هاست ... شاعري اما ... اما كار من نبود و نيست ... !!!

 

 

اما .... اما ....

اما كاش مي گفتي شعرهاي قبليت را به چه كسي هديه داده بودي ................

كـــــــــــــــــــــــــــاش مي گـفـتـــــــــــــــــــــــي  ...................

 

 

 

مي روم با تكه هاي دلم " هفت سنگ " بازي كنم  !!!!!! مني كه در دستانم جز تكه هاي دلم چيزي نيست !!!

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  ساعت 9:31  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و نهم

 
  

مسخ

ســـــــقـــــــوط  مـــا  ،  مـــثــــل  مــنــه  !!!

 

 

 

 

 

 

هنوز به خونه جديد عادت نكردم ! يعني دروغ چرا ؟!!! اصلا عادت نكردم ... يه جورايي از اسباب كشي پشيمون شدم ... آخه بابت اين اسباب كشي خيلي تاوان پس دادم ! چون مجبور شدم فونت و سايز و رنگ همه پستاي قبليو عوض كنم !!!

دلم واسه قالب قبليم تنگ شده !!! ما رو چه به اسباب كشي ؟! ما رو چه به بالا شهري ؟!!! ما همون خونه قبليمون از سرمون هم زياد بود ! تا ما باشيم الكي نريم تو لباس از ما بهترون تا ادعامون گوش آسمونو كر كنه !

دلم واسه همون قالب خاكي و بي شيله پيلم تنگ شده ... همون قالبي كه انگار خود من بود ... ساده ، بي آلايش ، راحت و صميمي ... اين لباس يه جورايي تنگه ! شايدم داره بهم زار ميزنه !اصلا انگار داره كج دهني بهم ميكنه !

 

قالبمو عوض كردم ، به همراش فونتم هم عوض شد ! چه فونت نازي داشتم ! ساده و بي تكلف ، شوخ و مودب ! نه مثه اين فونت كه انگار داره سر خودمو بقيه هوار ميزنه ! تازه كلي هم منت سرم ميزاره !

قالبمو عوض كردم ، به همراش سايزم هم عوض شد ! حالا موندم بزرگتر خوبه يا كوچيكتر ؟! بولد بهتره يا ...

قالبمو عوض كردم ، به همراش رنگم هم عوض شد ! سفيد بودم ، شدم سياه ! سياهي كه اصلا به دلم نميشينه ! سياهو عوض كردم ، آبي شدم ... خاكستري ، قرمز ، هزار رنگ ، اصلا هر رنگي تو بگي ...! نه ... سفيد يه چيز ديگس ... اما .... اما تو اين قالب متجدد عوام فريبانه ي من ، سفيدي ، هيچ جايي نداره !!! اصلا ديده نميشه !!! به چشم نمياد ، يا چرا بايد ديده بشه ، وقتي اين همه رنگ هست ؟!!! آره ... باختم ... سفيديمو به بهايي اندك ...

تو رو خدا يكي بياد بهم بگه چي كار كنم ! من خودمو مي خوام ! من خودمو گم كردم !  من تو اين قالب ، خودم نيستم ...

 

توي اين قالب ، واسه اينكه ديده بشم ، از خودم دور شدم ! شدم تو .... !

توي اين قالب ، واسه اينكه ديده بشم ، به هر رنگي در اومدم ... تا تو ببيني ! چشات خسته نشن !

توي اين قالب ، واسه اينكه ديده بشم ، به هر شكلي در اومدم  ... تا خوب بخونيم ! تا خوب بفهميم !

توي اين قالب ، واسه اينكه ديده بشم ، حتي نگران اين بودم كه نكنه حوصلت سر بره و بري سراغ يه خونه ديگه !