تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ خانم دكتر(يادگار يه دوست خوب)
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ ساحل دل
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ خلوت دل
وبلاگ بوسه شب
خانه دوست كجاست؟
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ دوره 6 مفيد
وبلاگ كارت DVB
بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ پاسخ به مرسده
وبلاگ دست نوشته هاي آخرين ديوانه
وبلاگ رحيق
وبلاگ دكتر احمدي نژاد
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ محسن نامجو
 
طراحی قالب
 
 

 

 

 
 

همراه شو عزیز ...

همراه شو عزیز ...


تنها نمان به درد


کاین درد مشترک

هرگز جدا جدا درمان نمی شود ...


دشوار زندگی

هرگز برای ما

بی رزم مشترک

آسان نمی شود  ...

ترانه ای از محسن نامجوی عزیز

 

  + نوشته شده دردوشنبه سی ام مهر 1386  ساعت 12:40  توسط سهيل 
 

 برگ چهارم

 
 

 

 

تو فكر يك سقفم !

 

 

 

نميخوام بحث شب پيشو دوباره باز كنم!ميدونم حوصلشو ندارين.اما خوب اينجا واسم يه سر پناه شده.يه كلبه ...يه الونك....يه سقف.

تو فكر يك سقفم ... يك سقف بي روزن ... يك سقف پابرجا ... محكمتر از آهن ... سقفي كه تن پوش هراس من باشه ... تو سردي شب ها لباس من باشه ...

سقفي اندازه ي قلب من و تو ... واسه لمس طپش دلواپسي ... براي شرم لطيف آيينه ها ... واسه پيچيدن بوي اطلسي ... زير اين سقف با تو از گل از شب و ستاره ميگم ... از تو و از خواستن تو ميگم و دوباره ميگم ... زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه ميگيرم .... گم ميشم تو معني تو ... معني تازه ميگيرم ...

تو فكر يك سقفم ... يك سقف رويايي ... سقفي براي ما ... حتي مقوايي ...

اين سقف چه براي دو سه روز چه براي دو سه سال منو از هجوم گزنده و وحشيانه تنهايي ها مصون ميداره!اما ميدونم قضيه اين سقف رويايي من همون قصه برج و كبوتره و باد و بارونه...!

ميدانم يك روز به خيال اينكه ديگر از هجوم و آزار تنهايي ها خبري نيست و به طمع گم كرده راهي كه از زير سقف من عبور ميكند و صداي پاهايش بر روي برگان خشك شده پاييزي ترنم عاشقانه و مسخ كننده اي بنظرم ميرسد از زير اين سقف مي روم ... من يك عمر از ترس هجوم تنهايي ها زير سقف بودم.سقف همه چيز من بود.من هميشه چون كودكي از گزند تازيانه هاي تنهايي و زوزه هايي كه هيچ وقت تنهايم نميگذاشتند هراسيده بودم.اما سقف بود كه لالايي شبانه من بود.اما ....عابر ... اين گم كرده راه ...نه ... ميدانم كه نميتوانم اين آواي ديوانه كننده اين ترانه شكستن برگان خشك را نشنيده بگيرم.يك عمر منتظر همين يك لحظه به زير سقف خزيده بودم و با همه عالم بيگانه بودم!

چقدر اين ترانه را دوست دارم.قصه تنهايي مرا ناله مي كند.گريه ام مي گيرد!مي دانم.آن روز خواهم گريست.چرا كه با خود فكر ميكنم نيمه ي گمشده من پس از آن همه سال ترس وانتظار براي بردنم آمده است!با خود ميگويم اين همه سال تنهايي ...عابر خوش نغمه از آن من است!آمده است كه مرا با خود به هفت شهر عشق ببرد!با پاي پياده!با همان ترنم دل انگيز خورد شدن برگ ها ...عابر راه برو!بيشتر..بيشتر...جلوي چشمانم...چقدر صداي تو خوبست!نه من ديگر آن كودك ترسوي سابق نيستم كه اگر يك شب سقف لالايي نمي خواند بغض ميكردم!من فرق كرده ام.شايد حس ميكنم بزرگ شدم!آنقدر بزرگ كه ميتوانم به تنهايي از زير سقف بيرون بيايم!حالا حس ميكنم غير از صداي لالايي سقف صداهاي قشنگتري هم هست!ترانه عابر را ميگويم!يك عمر به خود قبولانده بودم كه زيباترين ترنم لالايي سقف است.اما نه ... من چشمانم باز شده اند.من بزرگ شده ام!

سقف هم گريه خواهد كرد! ميدانم ... ميدانم دستاني بسويم آن روز دراز خواهند بود.اما هر كدام به بهانه اي !يكي ملتمسانه براي نرفتن من و ماندنم و ديگري بي پروا و عاشقانه براي بردنم !در اين جدال چه توانم كرد؟!هر قصه اي را پاياني است و قصه سقف رو به زوال است.عابر مي گويدم و با خود مي برد ...هميشه قصه اين بوده : يكي گريون يكي خندون ...

اميدوارم كه بعدها به خود نگويم كه آيا واقعا آن ترانه عاشقانه بود يا من آنگونه مي شنيدم!!!فقط ميتوانم بگويم كه اميدوارم ... همين ..

تا آن روز اما من سقف را خواهم ساخت!!!!!!!يك سقف رويايي ... يك سقف پابرجا ...

محكمتر از آهن ...

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم مهر 1386  ساعت 23:41  توسط سهيل 
 

 برگ سوم

 
 

 

اعتياد احتياج عادت ....؟!كدام يك؟!

 

 

بنظر شما كدومشونه؟!من كه ميگم همشون!حتي اونايي كه ننوشتم .البته هر كدام از يك منظر!حالا كه چي؟!!هيچي بابا !ميخواستم بگم احتياج به گفتن وقتي كه به تنهايي عادت كني باعث ميشه كه يه ادم بي جنبه اي مثه من به وبلاگ اعتياد پيدا كنه!!!خيلي بي مزه بود!خودم ميدونم.اما واقعيت بود!خيلي وقتا خيلي چيزاي بي مزه تو زندگي ما ميشه معضل!كل امروز حتي سر كلاس مديريت شبكه ( آي ايهاالناس بدانيد و آگاه باشيد كه من دوره هاي مايكروسافت رو ميگذرونم !) همش به اين فكر ميكردم كه چه كارايي ميشه تو وبلاگ كرد؟!!حتي مجبور شدم به دوسه نفر از دوستام زنگ بزنم.اسم يكيشونو ميگم چون بچه خوبي بوده و جزو اولين بازديد كننده ها بوده!اسمش اصلا افشين عباسپور نبود!هر چند كه همكار محترمشون سركار خانم عليا و مخدره محسني هم گوشه چشمي به ما نموده بودن!!بگذريم....خلاصه .ما نوشتنو في سبيل الله شروع كرديم.اما كم كم داره هوا و هوس بر ما غلبه ميكنه!عجب!( ما خيلي آدم گنده اي هستيما كم الكي نيستيم واسه خودمون!اگر جزو اوتاد نباشيم جزو معتاد كه هستيم!)..تا ۴تا تعريف و تشويق ملت از خودشون ول ميدن ما جو گير ميشيم!پس ملت غيور پرور ايران!ما رو بچاقين كه با نفس پر ادامه بديم!!!....

اينم از پست امروزم.من كه به وظيفه شرعي و ملي و مذهبي و...خودم عمل كردم!واي به حال شما كه فرداي قيامت يه لنگ پا بايد وايسين جواب اين همه زحمات طاقت فرساي منو بدين . پس امروز كه ميتواني با نظر و پيغام به تكليف سنگيني كه خدا رو دوشت گذاشته عمل كن!!!تا ميتواني دلي بدست آور كه مخ زدن هنر نمي باشد....

واي چقدر چرت و پرت گفتم حالم داره بد ميشه!

شب همگي خوووووووش..... 

 

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم مهر 1386  ساعت 1:57  توسط سهيل 
 

 برگ دوم

 
 

 

 

چرا SantaadelitA  ؟  چرا روح مقدس ؟!

 

 

 

حقيقتش خودمم نميدونم ريشه اين كلمه مكزيكيه ايتالياييه سرخپوستيه چيه!طبق معمول بازم اين مهم نيست!بلكه معناي اون مهمه!رووووووووح مقدس....

من ذاتا آدمي هستم كه اعتقاد عجيبي به ارواح و قدرت ماوراييشون دارم. - كلا جزو اون دسته از ادمام كه اصالت رو به روح ميدم و معتقدم هر آدم يعني روح اون ادم و ادما رو از روي روحشون طبقه بندي ميكنم! - همچنين به قداستشون.چون بنظر من روح ادم تكه اي از ذات اقدس الهيه.پس مقدس است.

كودكي كه تازه متولد شده تكه اي از خود خداست.اگر نگوييم فرزند خداست مطمئنا دقايقي پيش از آغوش پر مهر خدا جدا شده و پاي به دنياي مادي نهاده.بهمين دليلم هست كه از نوزاد يا كودك در عالم هستي پاكتر و مقدس تر وجود نداره.روده درازي نكنم!همه اينا رو گفتم كه بگم هدفم از انتخاب اين نام بازگشت هممون به اون اصليت پاك والهيمون باشه.يه رجعت دوباره.يه نگاه عميق تر.حتي براي چند ثانيه.اينكه هممون فكر كنيم و ببينيم كه روز تولدمون چقدر پاك و مقدس بوديم.هموني كه تمام فرشتگان به ما سجده كردن.اما حالا چي هستيم.حالا مسجود ابليس شديم!امروزه ما چنان در ماديت و حصاري كه به دور خودمون كشيديم گرفتار شديم كه همه چيو فراموش كرديم.چي بوديم چي هستيم چرا زندگي ميكنيم ميخوايم چي بشيم ....اينا سوالاتيه كه يا انسان امروزي از جواب دادن به اون طفره ميره و يا جواب درستي نميده.همينم باعث شده روز به روز در منجلاب خود ساخته غوطه ور بشيم....بگذريم.

من در اين دل نامه اصلا قصد ندارم نه موعظه كنم نه بحثاي فلسفي و مذهبي آنچناني كنم!چون نه بلدم نه حوصلشو دارم.مي خوام حرف بزنم همين!حتي اگه حرفام باهم در تناقض باشن!!!دوس داشتم كه اين دل نامه هم جايي براي تفكر بيشتر خودم باشه.بيشتر به انچه كه هستيم و بايد باشيم فكر كنيم.شايد شايد شايد دوباره بشيم همون روووووووح مقدس.....

 

به اميد اون روز.....

 

 

پاورقی بعد از دو روز!:از آنجا که دوستان زیادی به من لطف داشتن در زمینه اسمم تذکر دادن باید به عرضشون برسونم که اسم واقعی من محمد حسین هست.نه از اسمم احساس خجالت میکنم و نه بدم میاد.اتفاقا عاشق اسمم هستم!اما همونطور که اشاره کردم واسه انتخاب اسم سهیل دلایل زیادی دارم که ترجیح میدم نگم...به هر حال خواستم یکی از معضلات بزرگ و حل نشدنی جامعه به این وسیله و با تذکر من حل بشه!!

 

یا علی

 

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و هشتم مهر 1386  ساعت 11:10  توسط سهيل 
 

 برگ اول

 
 

 

درود و سلام بر ارواح مقدس.

 

 

من سهيلم.يعني چه فرقي ميكنه اسمم چي باشه!در حقيقت نام مستعارم سهيله.واسه انتخاب اين نام مستعارم هزاران دليل دارم.اما بازم واسه شما چه فرقي ميكنه؟!شما اگه دوستان من باشيد كه مطمئنا منو ميشناسيد و اگر يك عابر نتي باشيد نام من براتون مهم نيست.چرا كه شايد يا از سر بيكاري گذرتون به اينجا رسيده و يا احتمالا به دنبال يه سرچ ناموفق و از بد روزگار كلمه مورد نظرتون تو وبلاگ حقير من بوده كه احتمالا فحشي نثارم ميكنيد و مي بندين!پس همون بهتر كه نام منو ندونين!!!ديدي چقدر دليلام مهم بودن!!!!

من دوس دارم كه از علايقم بگم...از حرفايي كه دوس دارم...مهم نيس كه خواننده اي باشه يا نه...مهم گفتنه...مهم نوشتنه...مهم....هميشه فكر ميكردم كه اگه بخوام روزي بنويسم اگه هيچ كسي هم نخونه خدا ميخونه!...پس مينويسم....

من متولد بهمن ۶۱ هستم.فارغ التحصيل رشته نرم افزار.و جالب كه تا به امروز با وبلاگ بيگانه!شايد نيازشو حس نكرده بودم.اما حالا فكر ميكنم كه زمان زمان گفتن است...

من از هر دري خواهم گفت....اگر خدا بخواهد...اگر.....الان واقعا نميدونم چي ميخوام بگم.فقط ميخوام حرف بزنم.از خدا..از خودم..از موسيقي..از عرفان..از زن...از مرد..از دنيا...از جامعه....از همه چي...اميدوارم قضيه سنگ بزرگ نشه!

دست حق نگهدار همه موجودات عالم!

 

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و هشتم مهر 1386  ساعت 1:59  توسط سهيل 
 
 

Copyleft © 2004 - java.blogfa.com

java blog