|
تو فكر يك سقفم !
نميخوام بحث شب پيشو دوباره باز كنم!ميدونم حوصلشو ندارين.اما خوب اينجا واسم يه سر پناه شده.يه كلبه ...يه الونك....يه سقف.
تو فكر يك سقفم ... يك سقف بي روزن ... يك سقف پابرجا ... محكمتر از آهن ... سقفي كه تن پوش هراس من باشه ... تو سردي شب ها لباس من باشه ...
سقفي اندازه ي قلب من و تو ... واسه لمس طپش دلواپسي ... براي شرم لطيف آيينه ها ... واسه پيچيدن بوي اطلسي ... زير اين سقف با تو از گل از شب و ستاره ميگم ... از تو و از خواستن تو ميگم و دوباره ميگم ... زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه ميگيرم .... گم ميشم تو معني تو ... معني تازه ميگيرم ...
تو فكر يك سقفم ... يك سقف رويايي ... سقفي براي ما ... حتي مقوايي ...
اين سقف چه براي دو سه روز چه براي دو سه سال منو از هجوم گزنده و وحشيانه تنهايي ها مصون ميداره!اما ميدونم قضيه اين سقف رويايي من همون قصه برج و كبوتره و باد و بارونه...!
ميدانم يك روز به خيال اينكه ديگر از هجوم و آزار تنهايي ها خبري نيست و به طمع گم كرده راهي كه از زير سقف من عبور ميكند و صداي پاهايش بر روي برگان خشك شده پاييزي ترنم عاشقانه و مسخ كننده اي بنظرم ميرسد از زير اين سقف مي روم ... من يك عمر از ترس هجوم تنهايي ها زير سقف بودم.سقف همه چيز من بود.من هميشه چون كودكي از گزند تازيانه هاي تنهايي و زوزه هايي كه هيچ وقت تنهايم نميگذاشتند هراسيده بودم.اما سقف بود كه لالايي شبانه من بود.اما ....عابر ... اين گم كرده راه ...نه ... ميدانم كه نميتوانم اين آواي ديوانه كننده اين ترانه شكستن برگان خشك را نشنيده بگيرم.يك عمر منتظر همين يك لحظه به زير سقف خزيده بودم و با همه عالم بيگانه بودم!
چقدر اين ترانه را دوست دارم.قصه تنهايي مرا ناله مي كند.گريه ام مي گيرد!مي دانم.آن روز خواهم گريست.چرا كه با خود فكر ميكنم نيمه ي گمشده من پس از آن همه سال ترس وانتظار براي بردنم آمده است!با خود ميگويم اين همه سال تنهايي ...عابر خوش نغمه از آن من است!آمده است كه مرا با خود به هفت شهر عشق ببرد!با پاي پياده!با همان ترنم دل انگيز خورد شدن برگ ها ...عابر راه برو!بيشتر..بيشتر...جلوي چشمانم...چقدر صداي تو خوبست!نه من ديگر آن كودك ترسوي سابق نيستم كه اگر يك شب سقف لالايي نمي خواند بغض ميكردم!من فرق كرده ام.شايد حس ميكنم بزرگ شدم!آنقدر بزرگ كه ميتوانم به تنهايي از زير سقف بيرون بيايم!حالا حس ميكنم غير از صداي لالايي سقف صداهاي قشنگتري هم هست!ترانه عابر را ميگويم!يك عمر به خود قبولانده بودم كه زيباترين ترنم لالايي سقف است.اما نه ... من چشمانم باز شده اند.من بزرگ شده ام!
سقف هم گريه خواهد كرد! ميدانم ... ميدانم دستاني بسويم آن روز دراز خواهند بود.اما هر كدام به بهانه اي !يكي ملتمسانه براي نرفتن من و ماندنم و ديگري بي پروا و عاشقانه براي بردنم !در اين جدال چه توانم كرد؟!هر قصه اي را پاياني است و قصه سقف رو به زوال است.عابر مي گويدم و با خود مي برد ...هميشه قصه اين بوده : يكي گريون يكي خندون ...
اميدوارم كه بعدها به خود نگويم كه آيا واقعا آن ترانه عاشقانه بود يا من آنگونه مي شنيدم!!!فقط ميتوانم بگويم كه اميدوارم ... همين ..
تا آن روز اما من سقف را خواهم ساخت!!!!!!!يك سقف رويايي ... يك سقف پابرجا ...
محكمتر از آهن ...
|