تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ خانم دكتر(يادگار يه دوست خوب)
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ ساحل دل
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ خلوت دل
وبلاگ بوسه شب
خانه دوست كجاست؟
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ دوره 6 مفيد
وبلاگ كارت DVB
بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ پاسخ به مرسده
وبلاگ دست نوشته هاي آخرين ديوانه
وبلاگ رحيق
وبلاگ دكتر احمدي نژاد
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ محسن نامجو
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ چهلم

 
 

خانه عشاق

 

اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟
معشوق همين جاست، بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد
از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و نهم آذر 1386  ساعت 16:2  توسط سهيل 
 

 برگ سی و نهم

 
 

 

كجاست حلاج؟كجاست حج واقعي؟كجاست طواف حقيقي؟ .....

 

 

 

 *** به مناسبت اين روزهاي مقدس و سراسر نوراني كه همه جا صحبت از خدا ، كعبه ، حج ، طواف، احرام و .... است و از اونجا كه متاسفانه خيلي وقته همه ما دچار ظواهر شديم و روح همه مقدسات به دست فراموشي سپرده شده، بد نديدم كه دوستان يه نظر اجمالي به اعتقاد منصور حلاج ( رحمت الله عليه ) بيندازن تا ذره اي با حج معنوي آشنا بشوند و ببينيد كه حج واقعي و معنوي چيه و حج ظاهري چيه.....***

 

 

 

 

اعتقاد منصور حلاج در مورد حج معنوی:

 

یكی از مواردی كه سبب اتهام علیه منصور حلاج شد (به جز اعتقاد وی به اناالحق) مسئله اعتقاد وی به حج معنوی بود.
از «منصور حلاج» دست‌نوشته‌ای یافته بودند كه در آن نوشته شده بود:
انسان وقتی بخواهد به زیارت شرعی حج برود، حق دارد، در خانة خود بنشیند و محرابی در آنجا برپا كند و با شرایط و احوالی خاص طهارت كند و احرام بندد و چنین بگوید و چنان كند و نماز و دعا بخواند و فلان مناسك دینی را انجام دهد كه اگر چنین كند، از انجام فریضه سفر به بیت‌الله الحرام معاف باشد و..
نیز در این زمینه «میشل فرید غریب» در كتاب خود از قول منصور حلاج می‌نویسد:
هرگاه آدمی اراده حج كند و نتواند، شود كه بنایی مربع در گوشه‌ای از خانة خود بنا كند و هنگامی كه روزهای حج فرا می‌رسد، بدان طواف كند و مناسكی را كه در مكه برگزار می‌كنند، برگزار كند و سپس سی یتیم را گرد كرده و تا آنجا كه می‌تواند، بدانها طعام دهد و خود شخصاً خدمتشان كند و در پایان دستهایشان را بشوید و بر تنشان پیراهنی كند و به هركدام سه درهم ببخشد، پس از این مانند آن است كه حج گزارده است.


از اشعار اوست:
ملامت‌گرا! مرا در عشق دوست ، تا چند سرزنش همی كنی؟
اگر تو نیز آنچه را كه من می‌دانستم، می‌دانستی. سرزنشم نمی‌كردی !!
جمعی با دل خویش ـ نه با جسمشان ـ طواف دوست می‌كنند و طواف دوست ایشان را از طواف خانه وی بی‌نیاز می‌سازد.
مردمان را حجی است و مرا حجی است در قرارگاه خویش. ایشان قربانیان پیشكش می‌كنند و من، جان و دل خویش را (رگ و خونم را) .....


منصور در جلسه محاكمه‌ای كه در دادگاه به جهت این اتهام تشكیل شده بود، در پاسخ به این سؤال كه آیا اقرار می‌كنی كه با دستان خود این مطالب را نوشته‌ای؟ در پاسخ می‌گوید: بلی چون خدای ـ تعالی ـ فرموده است:
                               لله علی‌الناس حج‌‌ّ البیت من استطاع الیه سبیلا
هركه را بهر خداوند توانایی است، زیارت بیت‌الله تكلیف است
به باور منصور حلاج این آیه این‌گونه قابل تفسیر و تعبیر است كه هرگاه فرد، اراده حج كند و نتواند (یعنی در صورت ناتوانی جسمانی و عدم استطاعت مالی)، باید كه به نوعی با دیگر مؤمنان همراه شود.
بر این اساس مراد حلاج از طرح عقیده حج معنوی كه شاید عقیده نوظهوری در میان عرفا نباشد، از یاد بردن حج ظاهری نیست و اگر كسی دلش را با نماز و دعا تعالی بخشد و به یتیمان و مسكینان صدقه دهد، با روح خود قصد زیارت خانة خدا را كرده است.

به اعتقاد «منصور حلاج» خانه خدا در دل مؤمنانی است كه عاشق راستین پروردگارند و اگر آدمیان روح فریضه حج را درنیافته باشند، تفاوتهای نابه‌جایی در میان طبقات مؤمنان فراهم می‌آید.

 «مسلمانان توانگر سختیها و مخارج سفر را تحمل كرده و سرافراز از این سفر باز می‌گردند؛ اما مسكین بی‌چیز خزیده به جانب خانه خدا رفته و در حالی باز می‌گردد كه حتی آخرین ذخیره نیرو و مال خویش را از دست می‌دهد.»
به باور حلاج «نخستین حرم مقدسی كه برای افراد بشر بنیاد یافته است، حرمی است در مكه و تا زمانی كه بشر به این بیت دلبسته بماند، ازحق جدا می‌ماند. اما آن‌گاه كه به حقیقت دل از آن برگیرد، به كسی كه رب البیت است، خواهد رسید.»
در این راستا «محمد بن سعد» (كه به مدت بیست سال خادم منصور حلاج بود)، حكایتی بدین قرار از «حلاج» نقل می‌كند:
منصور، «در مقابل كعبه معظمه، نشسته بود كه ناله‌ای می‌شنود (كه از خانه كعبه به گوش وی می‌رسید):

ای دیوار! از سر راه كسانی كه من دوست دارم، دور شو! هر كسی تو را به خاطر تو (دیوار) زیارت كند، تو (دیوار) را طواف كرده است و آن‌كس كه مرا به خاطر من، زیارت كند، درون را طواف كرده است.»
منصور حلاج در طول عمر  خویش، سه بار، حج خانه خدا را به جا آورد.
سفر اول وی در سال 270 ه‍ . ق در سن 26 سالگی، سفر دوم در سال 291 ه‍ . ق به همراهی 400 مرید و سفر سوم وی در سال 294 ه‍ . ق انجام پذیرفت.
گویند: در هنگام توقف در عرفات (در حج سوم) كه حاجیان، فریادكنان نام عزیزان خود را می‌بردند تا خداوند عالم آنان را بیامرزد، منصور حلاج در این حج واپسین خود، لبیك برآورده و گفت:
خداوندا! مرا بیش از این بینوا ساز! خدایا رسوایم ساز تا لعنتم كنند. خدایا! مردمان را از من بیزار كن تا هر كلمه شكر كه بر لبانم آید، فقط برای تو باشد و از كسی جز تو منت نكشم ….

 

 

درود خدا بر منصور حلاج باد ......

 

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  ساعت 15:28  توسط سهيل 
 

 برگ سی و هشتم

 
 

 

كمي هم عشقولانه ... كمي تا قسمتي لمپنيسم!!!

 

 

 

*** دوستان گلم افسان و حميده عزيز خيلي زياد به من اظهار لطف و مهربوني كردن !تا به امروز نشد كه پاسخگوي لطف بي دريغشون نسبت به خودم و نوشته هام باشم.جا داره ازشون صميمانه تشكر كنم كه هميشه وبلاگمو دنبال مي كنن و منتظر پست هاي جديد هستن!!!اين شعر در پاسخ عزيزاني كه خواسته بودن پاچه نگيرم – مهلبون باشم – عشقولانه باشم – لپ چشوني باشم - حال بهم زن نباشم – ناتوراليسم نباشم – سوررئاليسم نباشم – سوبژكتيويسم نباشم -  سوسپانسيون نباشم – آمفوتر باشم - خطرناك نباشم – گوگولي باشم – بد نباشم – خوووفففف باشم - ترش نباشم – شيرين باشم – بي نمك نباشم – شور نباشم – و ....و از همه مهمتر به روز باشم!!!

قابل توجه دوستان! بي آزار ترين نوع نوشتن همين شعريه كه ميبينيد!!!دامبولو ديمبول!بشكن و بنداز!مياي از اين ورا گذري دلو هر جا مي خواي ميبري!فكر ميكنم عصر ما دچار بيماري اپيدمي از نوع لمپنيسم شده!!!

خيالي نيست!اين نيز بگذرد!دوستان بيايم باهم خوب باشيم!همه جا گل و بلبله!همه چيز هم بر وفق مراد است!ما همه به دنبال گم كرده اي ميگرديم..غافل كه خودمونو خيلي وقته گم كرده ايم!آدميت مورد نظر تا اطلاع ثانوي در دست نيست!!!...آدميت مرده بود گرچه آدم زنده بود ....كاشكي يه ذره فكر ميكرديم كه خيلي وقته سگ شديم و خودمون خبر نداريم!زندگي سگي!اخلاق سگي!پارس كردن سگي!پير شدن سگي!دم تكان دادن سگي!و ....مردن سگي!

دست آخر هم اين شعرو از صميم قلبم تقديم مي كنم به يه نفر!فقط يه نفر ....!!!***

 

 

 

 

گفتم براي بسترت حرير ماهو ميخرم !

براي ناز بالشت پر خيالو مي برم !

 

گفتم كه چشم عاشقو نرگس باغت ميكنم !

قالي قرمز دلو فرش اتاقت ميكنم !

 

گفتم به چشمه حيات مي گم گلاتو آب بده !

خدا رو بي خواب ميكنم تا به دعات جواب بده !

 

گفتم اگه دلت بخواد كوهو ميدم به دست باد !

ديروزو امروز ميكنم رفته رو ميگم كه بياد !

 

گفتم سر بزرگانو به پيش تو خم ميكنم !

تو دنيا هرچي اعيونه به خدمتت جمع ميكنم !

 

گفتم توي باغچه تو به جاي گل دل مي كارم !

خودم ميرم بارون ميشم به روي گلهات مي بارم !

 

گفتم كه نقاش ميشمو عشقتو با شور ميكشم !

رو كاغذ نازوكره نازتو صد جور مي كشم !

 

گفتم هواي شهرتو پر از گل ياس ميكنم !

سنگريزه هاي راه تو دونه الماس ميكنم !

 

 

 

دروغه هر چي گفتمت

جز اينكه گفتم عاشقم !!!

 

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم آذر 1386  ساعت 14:53  توسط سهيل 
 

 برگ سی و هفتم

 
 

 

نمي دونم چرا امشب مي خوام پاچه بگيرم ...!

 

 

 

*** شرمنده كه نبودم!حالا هم كه بعد از يه هفته اومدم اينجوري اومدم!اخلاقم حسابي سگي شده!تا اطلاع ثانوي حوصله هيچ بشري رو ندارم!!!....

به تلافي اين يه هفته يه ترانه جالب و متفاوت از نامجو براي دانلود گذاشتم.مثه بيشتر ترانه هاي نامجو در نگاه اول خيلي مضحك به نظر مياد!اما بيشتر روي شعر فكر كنيد!مي خواستم يه نقد و تفسير از خودم درباره اين ترانه ول بدم!اما ترجيح مي دم كه اين زحمتو شما بكشين!هر چند كه بنظرم ترانه واضح و روشن خودش حرف مي زنه.در ضمن قسمتهايي كه نقطه چينه خودم هم نفهميدم نامجو چي ميگه!!!اگه كسي فهميد منم در جريان قرار بده!!!***

 

 

 

واق واق سگ !

واق واق سگ !

واق واق سگ !

 

 

حقيقت والاي سگ ... !!!

 

 

ما نميدانيم اسم اعظم سگ !

ما نمي فهميم هيچ از غم سگ !

ما سگ مردمان كه وفا مي كنيم عين سگ !

ما كه نميدهدمان هيچ جهان محل سگ !

ما كه پارس مي كنيم ...

ما كه رنج مي بريم ...

ما كه دم تكان مي دهيم ...

ما كه پير مي شويم ....

 

 

 

 

ترانه ی سگ از دست رفته ی من
داد بزن زندگی سگی را !
مرگ را صدا کن قبر را بخواه
........
..............
پرچین، پرچین ِ پر از پرچم ها را ...

............................................


سگ شو سگ شو در نگاهم خدایی است پر از استخوان ها
استخوان های خدایان در نگاه سگ ...


پیام آوران صحرا من آن سگم که بی صاحبم
چراگاهم یک حیاط خشک ...
بو میکشم دزد را عشق را مرگ را ...
نه دزدی بگیرم نه مرگی که بمیرم ...


ریشه ی بو گرفته ی متعفن ....

........................................

 گاز میگیرم هار میکنم  ……
........
.....................
تکه تکه تكه میکنم شرافت انسانی را
.........
......................................
من سگ ولگردم عمری در خیابان ها ولو
هفت، هفت جانم سگ جانم ...........

 

 

 

 

دانلود ترانه " واق واق سگ " از نامجو

 

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  ساعت 22:11  توسط سهيل 
 

 برگ سی و ششم

 
 

هر كي دلش گريه مي خواد گوش بده !

 

 

 

دلم از چند جهت گرفته ...

مهمترينش رفتن عزيز خواهر گلم به سفر خانه خداست.ديشب براي بدرقه رفته بودم و ياد خيلي چيزا افتاده بودم ... اول از همه ياد خودم افتادم وقتي سال 85 براي سفر خانه خدا مي رفتم و اتفاقا همون روز خواهرم هم اومده بود ...چهرش هنوز در خاطرم هست.نوعي عطش شايدم غبطه همراه با اشك و ....اما ديشب خيلي خوشحال بود...هيچ وقت اينقدر خوشحال نديده بودمش ...مثه كودكي بود كه براي رفتن به پارك يا مهموني سر از پا نميشناسن ... چنان خندون و سرحال بود كه حد نداشت.... در عوض همه اشك تو چشاشون بود و غبطه مي خوردن ....

خيلي سبك بود.حس مي كردم با تمام وجودم كه خيلي وقته بار دنيا رو از رو دلش خالي كرده.خوب ميشد فهميد كه خيلي وقته كه ديگه مال اينجا نيست و دلش جاي ديگست......

خوش به حال خواهر گلم ... يك ماه رو بال ملائك ....پيش خداست ...

ياد مادرم افتادم و حسرت نرفتن و جاي خالي و ....درست در سالي كه آماده رفتن به خانه خدا بود ....آه اگه بغض امون مي داد .....

خيلي دردا رو نميشه فرياد زد ...حتي به عزيز ترين كساتم نمي توني بگي...فقط بايد بسوزي و لبخند بزني .... 2و3 روزه دارم خودخوري ميكنم ...هيچ كس نمي دونه!شما هم ندونين...پا به پاي من اين ترانه رو گوش بدين و اشك بريزين ......

 

 

 

من با زخم زبونات رفيقم ...........

مرهم بزار با حرفات رو زخم حقيرم

 

با توام كه داري به گريم مي خندي ...

كاش مي شد بياي و به من دل ببندي

 

تنها بودن يه كابوس شوم عزيزم

كار دل نباشي تمومه عزيزم ................................................................

 

 

 

 

 

 

دانلود ترانه " زخم زبون " از محسن چاوشي

 

 

 

  + نوشته شده درشنبه هفدهم آذر 1386  ساعت 18:0  توسط سهيل 
 

 برگ سی و پنجم

 
 

 

راز گهر بار جهان ..........................................................

 

 

 

*** دوستي خواسته بودند كه بيشتر از خودم بگم ***

 

 

نه مرادم، نه مريدم،

نه پيامم، نه کلامم،

نه سلامم، نه عليکم،

نه سپيدم، نه سياهم،

نه چنانم که تو گوئي،

نه چنينم که تو خواني،

نه آنگونه که گفتند و شنيدي ...................................

 

نه سمائم، نه زمينم،

نه به زنجير کسي بسته ي دينم،

نه سرابم،

نه براي دل تنهايي تو جام شرابم،

 

نه گرفتار و اسيرم،

نه حقيرم،

نه فرستاده ي پيرم،

نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم،

نه جهنم، نه بهشتم،

نه چنين است سرنوشتم،

 

اين سخن را من از امروز نگفتم، ننوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم :

 

حقيقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به هاي است و نه هو،

نه به اين است و نه او،

نه به جام است و سبو،

 

گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم،

تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را :

 

آنچه گفتند و سرودند تو آني،

تو خود، جان جهاني، گر نهاني و عياني،

تو هماني که همه عمر به دنبال خودت نعره زناني،

تو نداني که خود آن نقطه عشقي،

تو اسرار نهاني،

 

همه جا تو،

نه يک جاي،

نه يک پاي،

همه اي، با همه اي، هم همه اي،

تو سکوتي، تو خود باغ بهشتي، ملکوتي،

تو به خود آمده از فلسفه ي چون و چرايي .....................

 

به تو سوگند که اين راز شنيدي و ترسيدي و بيدار شدي،

به خودآي .................................................................

به خود آي،تا که در خانه ي هر عابد و زاهد ننشيني

و به جز روشني و شعشعه خود هيچ نبيني

و گل وصل نچيني ........................................................

 

  + نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم آذر 1386  ساعت 1:44  توسط سهيل 
 

 برگ سی و چهارم

 
 

 

برگ سي و چهارم ! تو شاهد باش!

 

 

 

اتفاقات زندگي به شكل عجيب و غير قابل پيش بيني و بعضا ناخواسته شكل ميگيرن.شايد خيلي وقتا احتمال روي دادن رخدادي در نگاه اول در حد صفر و بعيد باشه.خيلي جاها اختيار زندگي از دست ما خارج ميشه و كسي ديگه تو زندگي براي ما تعيين تكليف ميكنه.يه نيرو يا قدرت ماورايي...به همون ميزان كه اين اتفاقات غير قابل پيش بيني و بعيد بنظر ميرسند خيلي ساده و پيش پا افتاده رخ ميدهند!وقتي بر مي گردينو پشت و سرتونو نيگاه ميكنين با خودتون ميگين : اه....يه روزي اصلا به اين قضيه فكر هم نميكردين.اصلا احتمالش صفر بود.اما بعد ... چقدر ساده و ناگهاني رخ داد ...حداقل تو زندگي من يكي هر چي فكر نميكردم بشه شده!

از ديدگاه من انتخاب به هر نوع و نحوي مشكل ترين كار دنياست!از اونجا كه به شدت تفكرات اگزيستانسياليستي دارم به وقت انتخاب هر چيزي دچار اضطراب و ترس و بعضا نااميدي ميشم. من نمونه كاملي از طرح بشري هستم كه سارتر ارائه ميده!اضطراب از اينكه با انتخابي كه ميكنم چه چيزي در انتظارم خواهد بود.چه عواقبي رو بايد به جون بخرم.مسئله اصلي تر اينه كه انتخاب ما محدود به خود ما نميشه.بلكه از كوچكترين سطح خود كه خانواده باشه تا در سطح كلان كه جامعه باشه همه و همه تاوان انتخاب ما را خواهند داد.اگر انتخاب اصلحي باشه همه از مزاياي اون بهره مند ميشن و اگه غلط باشه همه بايد تاوان انتخاب غلط رو پس بدن.گاه اين تاوان در سطح يه جامعه بزرگ به چشم تك تك افراد نمياد.اما در نگاه افراد تيزبين و جامعه شناسان اين انتخاب غلط ضربه مهلكي بر پيكره جامعه وارد ميكنه.بي دليل نيست كه سارتر ميگه وقتي انتخاب ميكني فكر كن كه اين انتخاب رو براي همه جامعه انجام ميدي.فكر كن كه اگه اين انتخابو يا اين كارو مردم ديگه انجام بدن چه اتفاقي ميوفته.پس انتخاب تو تنها به تو ختم نميشه...

بعضي وقتها انتخاب يا تصميمات چنان سخت ميشند كه انسان به شدت احساس عجز و ناتواني مي كنه.ناگزير از انتخابي و هيچ راهنما و نشونه اي هم نيست.در همچين لحظاتي چه كاري ميشه كرد؟نه راه پس هست و نه پيش ....

اينجاست كه ما دوباره متوجه ضمير ناخوداگاهمون يا يه نيروي غيبي يا همون خدايي ميشيم كه كما بيش به اون اعتقاد داريم و هر كسي يه جوري اونو ميبينه و يه شناختي ازش داره.بنظر مياد كه تنها راه باشه.بعضي ها از اون به اسم تسليم يا رضايت و يا تن دادن به قضا و قدر ياد مي كنند...شايدم هر چه بادا باد ...

هممون اين گونه لحظات رو چشيده ايم و عكس العمل هاي متفاوتي هم داشته ايم.

واما من .....!!!

دوشنبه 12 آذر سال 1386 يه تصميم خيلي خيلي خيلي مهم گرفتم!!!توكل كردم به خدا و ازش خواستم كه تا اخرش پابه پام بياد و هيچ وقت تنهام نزاره.هيچ وقت دست پر از لطفشو از رو سرم بر نداره.هيچ وقت آغوش مادرانشو ازم نگيره.من هميشه به اغوش خدا نيازمندم.به بوسه هاي گرم و روح بخشش.به اينكه هميشه نيگام كنه و منو به خودم وا نزاره.مگه من غير ازاون كيو دارم.وقتي تو آغوش گرمش بودم با هم يه قول مردونه بستيم.كاشكي يادش نره...كاشكي يادش نره اين ستاره سهيل كه خيلي تنهاست غير از اون كسي رو نداره.كاشكي يادش نره اون 3تا قولي كه بهم دادو ...من هر تصميمي گرفتم به پشتوانه اون قولي بود كه نزديك يه سال پيش وقتي دستمو گرفته بود و تو خيابوناي مكه تاتي تاتي راه رفتن بهم ياد ميداد داده بود...نماز كنار خونه خانم حضرت زهرا ....نيمه شعبون ... اين همه چراغ سبز...راز و نيازام با خدا و دست اخر اتمام حجتام با خدا...هر كاري كردم به واسطه تو بود...به اينكه تو راضي هستي....به اين تصور شيرين...خودت ميدوني كه بدون رضايت تو كاري نميكنم و اگه كردم بعدش بدتر از سگ پشيمون بودم...من همه روحم متعلق به تو....قلبم...حتي اگه عملم اينو نشون نده....

خدايا من با نام و ياد تو شروع كردم.تو رو وكيل بر تمام اعمالم كردم.توهم تنهام نزار...

خدايا چنان كن سرانجام كار ....

تو خشنود باشي و ما رستگار .....

 

 

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه سیزدهم آذر 1386  ساعت 16:30  توسط سهيل 
 

 برگ سی و سوم

 
 

 

تنها ...........................................................

 

 

 

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود ...


چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد ...

 
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت ...

 
برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود !!!

 
تنها مادربزرگش ديد 
گل سرخي را در دست فشرده
و خنديده بود ................................................

 

 

شادروان " حسين پناهي "

 

 

  + نوشته شده درشنبه دهم آذر 1386  ساعت 19:27  توسط سهيل 
 

 برگ سی و دوم

 
 

 

به خونم تشنه ...

 

نازار دلی را که تو جانش باشی ...

معشوقه ي پیدا و نهانش باشی ...

زان می ترسم که از دل آزردن تو ...

دل خون شود و تو در میانش باشی ...

دانی که به دیدار تو چونم تشنه ...

هر لحظه که بینمت فزونم تشنه ...

من تشنه آن دو چشم مخمور توام ...

عالم همه زین سبب به خونم تشنه ...

عالم همه زین سبب به خونم تشنه ...

 

 

  + نوشته شده درجمعه نهم آذر 1386  ساعت 22:37  توسط سهيل 
 

 برگ سی و یکم