تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ خانم دكتر(يادگار يه دوست خوب)
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ ساحل دل
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ خلوت دل
وبلاگ بوسه شب
خانه دوست كجاست؟
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ دوره 6 مفيد
وبلاگ كارت DVB
بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ پاسخ به مرسده
وبلاگ دست نوشته هاي آخرين ديوانه
وبلاگ رحيق
وبلاگ دكتر احمدي نژاد
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ محسن نامجو
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ چهل و هشتم

 
 سلام بر حسين

 

نكن اي صبح طلوع ...

 

 

 

 

 

شب است . يك بيابان . تعدادي خيمه و چادر . بعضي خيمه ها روشن و بعضي ديگر خاموش .اما ... گويي در يكي از خيمه ها خبري است !

حسين ابن علي است آنكه با ياران خود اتمام حجت مي كند براي رفتن ... من نيز در گوشه اي از خيمه نشسته ام !!! به سخنان امام گوش ميدهم كه مي گويد هر كه براي انتقام ، بدست آوردن غنائم ، ... آمده است برگردد . هركه بدهي به كسي دارد برگردد . فردا احدي زنده باقي نمي ماند ! من بيعت خود از شما بر داشتم . از همه شما راضي هستم . مي توانيد برگرديد و به زندگي خود ادامه دهيد .بسياري از شما كار و كسب خود رها كرده ايد و به اينجا آمده ايد . بسياري نيز زن و كودك خود را رها كرده ايد . آنان نگران شما هستند ... بدانيد كه اين شب سحر شود كسي زنده باقي نخواهد ماند كه بخواهد برگردد و به كارهاي نيمه تمامش برسد !

دلم مي لرزد !!! غوغايي درونم است . چه كنم ؟!!! بروم يا بمانم ... امام كه فرمود از شما راضيم ! فرمود كه بيعت از شما بر داشتم ... من هم بروم كساني هستن كه امام را ياري كنند !!!اصلا امام چه احتياجي به من دارد  وقتي حبيب هست ، زهير هست ، عباس هست؟!!

اما نه ...! پسر فاطمه ، فرزند رسول ... تنهاست ... باز ندايش در گوشم زنگ ميزند : كيست مرا ياري كند ....

مي توانم زنده برگردم و ماجراي نينوا را براي همه تعريف كنم و پرده از چهره زشت يزيد و يزيديان بر دارم !اين گونه مفيد تر خواهم بود !!!

اما چه تضميني وجود دارد كه زنده برگردم و در راه به دست سپاه دشمن كشته نشوم ؟!

از همه مهمتر كارم !!! آرزوهايي كه به آنها نرسيده ام ! زن ... بچه ... آسايش ... خانواده ام كه منتظر و چشم به راهم هستند را چه كنم ؟!

خدايا چه كار كنم ...من نمي توانم انتخاب كنم !!! با حسين بودن و مردن را يا بي حسين بودن و زنده ماندن و آسايش و رفاه و ... !!!

حسين متوجه مي شود كه خيلي ها دو دل شده اند !به شك افتاده اند و حسين را با يار دو دل كاري نيست ! حسين عاشق و ديوانه مي خواهد نه محافظه كار و جان دوست و دنيا پرست ....

حسين خيمه را تاريك مي كند ! بهترين موقعيت است كه شب زدگان در ظلمت و تاريكي خيمه ، نور مطلق را رها كنند و تن به آغوش ظلمت و تاريكي دنياي پست بي ارزش بسپارند . شايد كه تاريكي خيمه عرق شرم بر چهره دنياپرستان را بپوشاند !

من هنوز مرددم ... خيمه تاريك است و هيچ كس نمي فهمد كه من رفته ام ... حقيقتا هم هيچ كس مانند من نيست !!! هيچ كس شرايط مرا ندارد !!! من هنوز خيلي جوانم !!! اما اينها ... كسي با رفتن من خرده نمي گيرد ! ميروم .........

و آرام آرم خيمه حسين را ترك مي كنم ...به همين سادگي .....

و من مي شوم  از يزيديان ! به همين سادگي ... با همين يك انتخاب كوچك !!!

من حسين را تنها گذاشتم ... من ميشوم يك عمر حسرت !!! چرا كه دنيا و آخرت حسين بود و من دنيا و آخرتم را جايي ديگر مي گشتم !!!

من اسير ظلمت و شب بودم و اخر سر راهي شب شدم ... ...................

احتياجي نيست كه ادم حتما تو لشگر يزيد باشه ... همين كه با يه انتخاب كوچيك حسين رو تنها بزاري كافيه ... چون حسين حقه ... و يعني حق رو رها كردي و در نتيجه به باطل پيوستي ....

خدايا !!! لحظه اي ما رو به خودمون وا مگذار ... خدايا هيچ وقت در انتخاب هاي مهم زندگيمون تنهامون نزار ....خدايا نگذار كه با يك انتخاب باعث شرمندگي و رو سياهي خودمون بشيم ...

خدايا ما ادم هاي كوچك و دنيا پرستي هستيم ! ما تاب  تحمل امتحان هاي بزرگو نداريم ! بعضي وقتا به خودم ميگم خدايا ممنونم كه در زمان حسين نبودم !!! چرا كه بعيد نبود من خنجر بر حسين بكشم !!!!!!!!!!!

خدايا ، بي امتحان مرا به غلامي قبول كن

چرا كه رسوا شود دل من ، اگر امتحان دهد !!!

 

 

نكن اي صبح طلوع .......

نكن اي صبح طلوع .......

نكن اي صبح طلوع .......

نكن اي صبح طلوع .......

نكن اي صبح طلوع .......

نكن اي صبح طلوع .......

 

 

 

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و نهم دی 1386  ساعت 0:31  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و هفتم

 
 خداوند ادب  

اي خداي عشق ، معنا كن جنون را ...

 

 

 

*** سلام خدا بر خداي ادب ! سلام خدا بر ماه بني هاشم ! سلام خدا بر پرچمدار نينوا ! سلام خدا بر سقاي كرب و بلا ! سلام خدا بر ... نه! همون خداي ادب ! عباس ابن علي لقب زياد داره ، اما از ديد من چه لقبي از اين زيباتر ؟خداوند ادب و ايثار ... عباس ابن علي ، يگانه مرد بي همتاي عرب ، كسي كه او را ياراي مقابله نبود . براي يك قدرتمند ، يك پهلوان ، خيلي سخته كه ببينه عزيزانش به دست دشمن پست و كوچك از بين ميرند و چون اجازه نبرد نداره ، فقط بايد نظاره گر باشه و رنج بكشه ...

حسين ابن علي به او اجازه رزم نداد ! او با اون همه قدرت ، با اون همه دلاوري از جنگيدن به حكم حسين (ع) بر حذر شده بود . در مقابل چه حكمي گرفته بود؟ سقايي !!! هميشه فكر مي كردم كه چقدر عباس ابن علي رنج كشيد !!!خيلي درده كه يه مرد جنگجو و قدرتمند به جاي نشان دادن ضربه شست خود به دشمن و هراس افكندن به دل آنان مجبور به انجام كاري باشه كه خيلي ها از پسش بر ميان!!حتي يه سرباز معمولي و ساده !!!اصلا يه مرد مبارزو به سقايي چه كار؟!!! اونوقته كه متوجه ميشم عباس چقدر مرد بود ...چقدر با ادب بود ...

در طول زندگاني خود حتي يكبار حسين ابن علي را "برادر" نخواند ! با اينكه او پسر علي بود !اما فاطمه مادر حسين كجا و فاطمه مادر عباس كجا !!! عباس خداي ادب است !

بر فرات نشسته است ! آب در دست دارد و نمي خورد !با اينكه سقا خود از همه تشنه لب تر است ، تا رسيدن به فرات با خيلي ها جنگيده بود و توان خود را از دست داده بود ، اما آب را روي آب ريخت ... حسين فرزند محمد (ص) است !آن كودكان نوه هاي رسولند و آن زنان نيز ...آنان از فاطمه دخت نبي هستند...اما من چي ؟!!! واي كه عباس هيچ گاه خود را در جايگاه و مقام آنان نميديد ، با اينكه او پسر علي (ع) بود ، پس اين همه حجب و حيا از براي چه ؟!!!اين همه ادب ...عباس خداوند ادب ...

دل سقا شكست ! يادش آمد عباس ...!!!همه اين ها رو تحمل كرده بود .دم نياورد...اما امان نامه ...!!! عباس تو از مايي ! شمر مي گويد !ديگر آبرويي براي سقا نمي ماند !حسين درباره او چي فكر ميكنه ! حسين حتما با خودش ميگه : عباس ! توهم ....باز هم عباس سر به زير است و هيچ نمي گويد !!! عباس عرق شرم بر پيشاني دارد !!!واي خداوند ادب ...

عباس خوشحال است !!! آب به خيمه ميبرد ! چهره تك تك كودكان را تجسم مي كند و تشنگي خود فراموش ...شايد بعد از انجام ماموريت و رساندن آب ، ديگر اذن مبارزه از سمت حسين صادر شود ! با اين افكار خوشحال بود ! اما ... چه زود ... چه ناگهاني ... همه سرمايه عباس ، همه اميد و آرزوهاي قشنگ عباس ، نقش بر آب شد همانوقت كه آب نقش بر روي زمين شد ! عرق شرم باز هم بر چهره عباس !!!!!عباس ترجيح ميدهد با اين حال هيچگاه باز نگردد ! گمانم عباس فكر مي كند كه ديگر آبرويي براي او نمانده است !!! ديگر حتي توان تجسم چشمان منتظر كودكان و از همه مهمتر حسين كه چشم اميد به عباس بسته بود و مي دانست عباس تنها كسي است كه مي تواند هر وظيفه محوله اي را به خوبي و كامل انجام دهد را هم نداشت ، چه برسد به اينكه دست خالي بازگردد ... خداوند ادب ....

عباس همواره دو زانو و محترم در پيشگاه امام خود حسين و صد البته برادر خود نشسته بود ! يك ذره با دقت بخونين " برادر خود " !برادري كه هيچگاه برادر نخواندش ! عباس هميشه با خود مي گفت حسين كجا و من كجا !!! ... لحظات اخر است ... از يه طرف آرزو ميكرد كه اي كاش حسين او رو در اين حالت نبينه و از يه طرف آرزو مي كرد كه كاش حسين آخرين كسي باشه كه تو لحظات اخرش ميبينه ! اما حالا حسين سر عباس به دامن مي گيرد !هر چند كه عباس با اين حال نزارش اين را نيز بي ادبي مي داند !!! ولي چه چيزي با ارزش تر از اين كه سر عباس در دامن برادرش باشد !!! مي نويسيم " برادرش " و مي خوانيم " مولايش " !!! چون مطمئنم كه هنوز كه هنوزه عباس از روي ادب به خودش اجازه نميده كه حسين را برادر بخواند !!!وااااااااي خداوند ادب ....

 

ديگه نميتونم !!! من كي باشم كه در وصف تو بگم خداي ادب ؟ تويي كه در عين قدرت و توانايي خداوند ادب بودي ...

عباس ابن علي ! خداي ادب !خداوند ادب ! امسال مثل سال قبل اونقدر بي لياقت و نالايق بودم كه نتونستم عرض ادب كنم !!! گفتم عرض ادب !!! خندم ميگيره !اونم به چه كسي ؟ خداوند ادب !!!ببخشيد ...! فكر ميكنم نام ادب هم در برابر تو بردن بي ادبي است !!! به هر حال از يه ادم كوچيكه بي ادب سراپا تقصير ، اي خداوند ادب ، اين متن رو پذيرا باش !!! متني كه سعي كردم سراپا از روي ادب و احترامم نسبت به شما كه خداي ادب هستين باشه ! هرچند كه مي دونم همه اين ها كه نوشتم باز هم بي ادبي به شما بود !!! اما شما بپذيريد .... هر چند كه ناقص ، هر چند كه در شان شما نبود ، هر چند كه بي ادبانه بود ، اما از صميم قلبه كسي بود كه بي ادب و است و بيش از اين از او انتظار نيست !!! بپذير مولا ... بپذير ماه بني هاشم ... بپذير خداي ادب ...

 

سهيل رودكي ، شب تاسوعا ...سال 86 ...بماند يادگار ، توشه آخرتم !!!

 

 

  + نوشته شده درجمعه بیست و هشتم دی 1386  ساعت 0:40  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و ششم

 
 

 

 

درد دندون من ، نظام وظيفه ، حكمت و مابقي قضايا.......( كلوز آپ از صورت و دندون من )

 

 

 

 

حالم بده ! يعني خوب نيستم ! اين درد دندون لعنتي انگار قصد نداره بي خيال من بشه ...

امروز رفتم بكشمش ! دندون آخريمو !آره مي دونم ! يكي از دندونامو عصب كشي كرده بودم . اما اين يه دندونه ديگمه !نمي دونم چرا امراض يهو به سمت من سرازير شدن !شكرت خدا ....

صبح رفتم دندون پزشكي ...كجا؟ 15 خرداد!!!( پدر بي پولي بسوزه !) گفتن آقا دير اومدي برو فردا بيا !آقا من راهم دوره از سلطنت آباد ميام اينجا !به ما چه ، گذاشتي ساعت 11 اومدي دندون بكشي !پس كي ميومدم ؟چطور بود صبحونمو تو مطب دكتر ميل ميكردم هان؟...زبون خوش سرش نميشه ديگه ، منم حوصله بحث ندارم ، چون درد دارم و همين برام كافيه !بر مي گردم بالا ..اونم با چي ؟ با مترو و اتوبوس !

نزديكاي خونه ...ميدون فرخي يزدي ! يه كلينيك خيريه ! البته مثلا خيريه !چون همون اول گفت دفترچتو بده يه كيلو سبزي بگير ! بي خيال !بالا شهري سير مي كنيم!..چقدر ميشه ؟ فعلا بابت ويزيت و عكس دندون 5 هزار تومن بدين ....چشم..وارد مطب ميشم ...حداقل دكترش آدمه!چون يه خانم دكتر كه به چشم خواهري خوش چهره هم هست!قسمت ويزيت بيشتر به تعريفات من از دندوناي خوشگلم مخصوصا دندون مبارك آخري ميگذره!اگه اين دكتر دندون شما رو ديد ، دندون منم ديد!تنها زحمت داد كه عكس دسته جمعي و يادگاري منو دندونمو يه ديد بزنه و بهم بگه چه خوش تيپ افتادي !كجا انداختيش؟!بعدشم فرمودن كه بكشيش سنگين تري!گفتم خودمم از اول واسه همين اومدم .حالا چقدر هزينش ميشه؟فرمودن كه 16 هزار تومن ! يعني يه كشيدن ساده !چرتكه ميندازم.چقدر شد:21 هزار تومن....يادم ميوفته كه ويزيت و عكس و عصب كشي و پر كردنه دندون چهارم سر جمع شد 30 هزار تومن !...آخ دندونم...باشه خانم دكتر..بكش....نميشه!آخه چرا؟مريض تو نوبت دارم...اي بابا ! جون شما سمت چپ صورت من فلج شده . بكش ..دارم مي ميرم..يه امپول مسكن و چرك خشك كن برات مي نويسم بزن فردا ساعت 12 اينجا باش ...نه ننويسين ....چيه مي ترسي؟ ...نه ! همون ميرم فردا ميام!!!متوجه شدم كه مريض دارين!!!..ميزنم بيرون و به فردا فكر ميكنم....البته به اينم دارم فكر ميكنم چرا چند وقته دست به هر كاري ميزنم امروز و فردا ميشه....چرا نميشه كارم تو همون روز تموم بشه؟از بس كه به خودم گفتم حتما يه حكمتي داره دارم رواني ميشم!آخه نمي فهمم اين دندون كشيدن ما ديگه چه حكمتي توشه!

تو همين فكرام كه ميرسم خونه...بابام ميگه كه از نظام وظيفه نامه برات اومده ...اي ول !يه خبر خوش! چه زود برگ سبزم اومد ! دو هفته هم نشد...اي بابا ! اينكه از نظام وظيفه نيست. از پسته !توش نوشته پس از 2بار مراجعه به منزل بعلت عدم حضور ، نامه شما برگشت خورده ! لطفا تشريفتونو بيارين پست ميدون رسالت تحويل بگيرين !اگه تا 5 روز ديگه هم نياين ميره خود نظام وظيفه......

 

سكانس آخر : من هنوز دارم فكر مي كنم ! درررررد هم مي كشم .......

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم دی 1386  ساعت 18:10  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و پنجم

 
 

 

هميني كه هست ! معذرت نميخوام ....

 

 

 

***نه معذرت مي خوام ، نه پوزش و نه هيچ چيز ديگه اي كه نشون دهنده تاسف من باشه نسبت به اين اشعار ... هر كي دوست نداره يا خوشش نمياد خوب نخونه يا گوش نده..اما من نميتونم چشمو روي حقيقت تلخ هستي ببندم.هر كي مي خواد خودشو گول بزنه بي خيال اين پست بشه .فعلا نه قصد موعظه دارم نه نصيحت و نه حوصله اينكه كسي منو موعظه كنه.خواهشا تو اين يه پست از ادب و درك و شعور واسه من نظر نزارين كه اصلا حوصلشو ندارم...هر جورم كه دلتون مي خواد درباره من فكر كنيد . هر چي هم دلتون خواست بهم بگين ...من ايييييييييييييييينم ....

دندونمو عصب كشي كردم ..فعلا هم دررررد مي كند بدجووووررر ... ***

 

 

هستي از ما آلت خورده هستي ، ما از هستي .

هستي از ما آلت خورده هستي ، ما از هستي .

 

 

هستي از ما آلت خورده ، از تو ...

پندارد همي خورده ايم ما ز هستي !

موز هستي را آلت گونه و مي خوريم

ما بي بدون بي هيچ هستي كه هست باشدمان براي روز مبادا

مباد كه باشيم ما بر هستي

ماندگارتر از هسته هلويي كه نيست شود

از براي آمدن هسته اي ديگر بر هستي ...

 

و تنها همان هست بي هست است كه هل مي دهدمان شتاب كنيم

تا بمانيم بر هستي و نمانيم از هستي ...

 

ميدويم ما بي بدون بي هيچ هستي ...

گاو آهن گونه و ميدويم ما بي بدون بي هيچ خستي !

 

وين ميانه يكي نيست بر خايه ي هسته من هلو شده !

هست شده يكي آلت كه  خورده ام من از هستي و دررررد مي كند بدجووووور ..

دررررررد ميكند بدجوووووور

طوري كه روي دشت هستي بدوم و نعره ي ، من  و ما هم هستيم ، برآورم كه : من ...

نه ... بايد بدوم ...

فقط يك كلمه بگويم كه :من ... نه ... بايد بدوم ...

بدوم ...

بدوم و  بگويم ...

بدوم و بگويم بر هستي ، آي بر هستي :

 

 

هستي از ما آلت خورده ، هستيم ما از هستي .

هستي از ما آلت خورده ، هستيم ما از هستي .

 

 

 

 

 

دانلود ترانه " آلت " از نامجو

 

  

  + نوشته شده درجمعه بیست و یکم دی 1386  ساعت 0:11  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و چهارم

 
 

 

دوا باش ، دوا باش ................................

 

 

 

 

*** في الحال كه به حضور منور و نارنجكتون  شرفياب ميشوم به طرز زائد الوصف مع الفارقي ! يك جفت دندونم درد ميكند بسي!بقول نامجو: درررررررد ميكند بدجووووووورررر!!!

ما به همه لطايف الحيلي كه بلد بوديم متوسل شديم كه درد اين لامصب دندان را ، اندكي التيام و مرهم بنهيم!از ضماد و كافورو انگبين و سكنجبين و گل گاو زبان و ...تا بروفن و ديازپام ده و شيشه و كراك و ال اس دي و ...اما به جان شما كه نه به جون اين دختر زشت همسايمون كه همش داره آماره منو ميگيره افاقه نكرد كه نكرد...زبون خوش كه حاليش نيس...هي بهش ( ببخشيد ) بهشون ميگم : عزيزان من!يك ذره مراعات اين صاحب مُردتونو بكنين!اينقدر درد نكنيد!اينقدر اشك منو در نيارين...مگه گوششون بدهكاره...مثه دوتا پيرزن نشستن عين ور وره جادو يه ريز غر غر ميكنن و دل منو ريش ريش ميكنن!اصلا بيا و ببين چه خبر تو دلم.انگار دارن لباس چنگ ميزنن!

خلاصه ايشالا خدا قسمتتون كنه برين يه سفر هلند !!!( چه ربطي داشت؟!!!) منظورم اين بود كه خدا نصيبتون نكنه همچين دردي رو...از خدا كه پنهون نيس از شما چه پنهون كه رفتيم خدمت حكيم ...حكيم فرمودن كه اين دوتا دندان مبارك بايد عصب كشي بشن ...ما هم كه تا حالا همه جور كشيدني ديده بوديم غير از نوع عصبشو !هاج و واج اين جناب حكيم باشي رو نظاره كرديم.هي ما حكيمو ديد ميزديم هي اون مارو..خلاصه حيكم شاكي شد و به يه خانم اَنترن ( بسيار بسيار محترمه!) فرمودن كه با كمال احترامو ادب و البته تشريفات مخصوص ( كه صد البته  شامل همه مريض ها نميشه!!!) ما رو به طرف خارج از اتاق هدايت كنند ( بخوانيد با تپيا انداختنمون بيرون !)..بهههله...حالا روز 3شنبه اون روز موعوده كه قراره سيم كشي ( ببخشيد ) عصب كشي بشم !!!

آخيش! يه ذره روده درازي كردم دندون دردم بهتر شد!!!

راستي يه چيزي!افسان عزيز !نمي خواي بي خيال ما بشي؟!!!عزيزم.كجاي پست قبلي مي خواست روحيه يا اميد يا ...بده؟هان؟!!تو اينا رو از كجا استخراج كردي عزيزم؟!!چون جون خودتو قسم خوردي مجبور شدم بهت بگم عزيز دلم ، يه ذره با دقت تر پست ها رو بخون!اگه بازم متوجه نشدي يه چند بار از روشون رونويسي كن شايد متوجه شدي!اگه بازم افاقه نكرد شماره بده من شخصا بصورت تلفني يا بعدا بطرز كاملا حضوري متوجهتان بكنم اساس!!!

با اين شعرم حال ميكنم بدددجوووورررر....جون بچه هاي بالقوه تون يه ذره اينا رو با دقت بخونين كه بعدا ها مانند بعضيا نظرات عجيب و غريب برام ول نكنيد!قربوووس همگي....***

 

 

 

 

عزيزان ، عزيزان صداتان بريده !

ترانه از اين بام پر و بال كشيده .

 

بباريد كه اين بار دل خاك گرفته .

برقصيد كه اين ساز به بي داد رسيده .

 

بكوبيد ، بكوبيد ، به آواز بگوييد .

كه از بار چه بسيار سر باغ خميده .

 

شماييد خود ماه كه در چاه نشسته .

شماييد خود " شمس " كه از شعر چكيده .

 

همه خوب و همه خواب ، شب ساكت مرداب !

همه ماه گرفته در اين بسته ترين قاب .

 

رها باش ، رها باش از اين فتنه رها باش .

قفس تنگ و نفس تنگ ، هوا باش ، هوا باش .

 

همه قيل و همه قال ، همه گنگ و همه لال .

تو اي بسته پر و بال ، تو پرواز ما باش .

 

من آزاد نبودم كه تو آباد نبودي .

من از ياد نبردم كه تو در ياد نبودي .

 

تو اي زخم قديمي ، بيا شفاي ما باش .

تو اي درد صميمي ، دوا باش ، دوا باش .......

 

 

شهيار قنبري ......

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه هفدهم دی 1386  ساعت 14:34  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و سوم

 
 

  

چرا من ..................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:

چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

او در جواب گفت :

در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال و دست آخر تنها و تنها يك نفر جام قهرماني را از آن خود ميكند ...

آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟!

امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

 

  + نوشته شده درجمعه چهاردهم دی 1386  ساعت 0:34  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و دوم

 
 

 

گـفـت ميـباش چنـيـن زيــر و زبــر هيـچ مـگـوي ............( افـسـوس )

 

 

 

 

*** افســان عـزيـز - كه متاسفانه توفيق آشناييتونو نداشتم- بلاگفا بعلت ترافيـك سـرور خود اجازه به روز كردن به هيچ كاربري رو نميـداد ( يا حــداقل به مـا نـداد !)وگرنـه ما نـه خيــلي مشغوليم نه تنبلي كرديم.من از روز جمعه تا امروز نتونستم وبلاگمو به روز كنم....در ضــمن عاشقي هم درد بدي نيسـت!مـگه نشـنيديد يا نچشـيديد دردهايي كه عاشــقي يادتـــون بره!!!پس خيلي هم بد نيست!اينم نظر لطفتونه ..من اميدوارم كه هميشه عاشــق خوب و پاكي براي معشوقم باشم و بمونم!اين آرزوي منه...اگه اون روز برسه كه من چنين عاشقي باشم مطمئنا ابتدا خوش به حال من ميشه بعد معشوقم ! بازم ممنونم ازت .... ***

 

 

 

 

من غـلام قمـرم , غير قمـر هيچ مگوي .
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي .


سخن رنج مگوي , جز سخن گنج مگوي .
و از اين بي خبري رنج مبـر , هيچ مگوي .


دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت .
آمدم , نعره , مزن , جامـه مدر , هيج مگوي .


گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم .
گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي .


من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت .
سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي !


گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است .
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي .


گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد .
گفت می باش چنين زيـر و زبـر هيچ مگوي !


اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال .
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي .


حضرت مولانا ...................................

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه یازدهم دی 1386  ساعت 15:26  توسط سهيل 
 

 برگ چهل و یکم

 
 

 

آن نفس و وان نفس .........................!!!

 

 

 

 

آن نفسی که با خودی ، یار چو خار آیدت .
وان نفسی که بیخودی ، یار چکار آیدت؟!


آن نفسی که با خودی ، خود تو شکار پشه ای .
وان نفسی که بیخودی ، پیل شکار آیدت !


آن نفسی که با خودی ، بسته ی ابر غصه ای .
وان نفسی که بیخودی ، مه به کنار آیدت .


آن نفسی که با خودی ، یار کناره میکند .
وان نفسی که بیخودی ، باده ی یار آیدت .


آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده ای .
وان نفسی که بیخودی ، دی چو بهار آیدت !


جمله ی بیقراریت از طلب قرار توست .
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت  !


جمله ی ناگوارشت ، از طلب گوارش است .
ترک گوارش ار کنی ، زهر گوار آیدت !


جمله ی بی مرادیت ، از طلب مراد توست .
ورنه همه مراد ها ، همچو نثار آیدت .


عاشق جور یار شو ، عاشق مهر یار نی .
تا که نگار نازگر ، عاشق زار آیدت !


خسرو شرق ، شمس دین ، از
تبریز چون رسد
از مه و از ستاره ها_ والله _عار آیدت ...................................

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه چهارم دی 1386  ساعت 2:12  توسط سهيل 
 
 

Copyleft © 2004 - java.blogfa.com

java blog