تبليغاتX
دل نامه


 

 دل نامه
يعني روح مقدس SantaadelitA

درباره من
 
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...

تذكر : تمام مطالب اين وبلاگ عقايد و دستنوشته هاي شخصي اين حقير مي باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  دانلود ترانه هاي ماندگار خارجي
دانلود ترانه های درخواستی
دانلود دکلمه های زیبا
دانلود ترانه های قدیمی
دانلود مجموعه ترانه های محسن نامجو
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 
 
 
پیوندها
  وبلاگ خانم دكتر(يادگار يه دوست خوب)
وبلاگ آواي كرك
وبلاگ فرورانه
وبلاگ ديوارهاي من
وبلاگ ساحل دل
وبلاگ سفيد مثل شب
وبلاگ خلوت دل
وبلاگ بوسه شب
خانه دوست كجاست؟
وبلاگ حرفهايي از جنس دلتنگي
وبلاگ دوره 6 مفيد
وبلاگ كارت DVB
بر FUCK رفته قسمت آخر
وبلاگ سكوت غريبه
وبلاگ پاسخ به مرسده
وبلاگ دست نوشته هاي آخرين ديوانه
وبلاگ رحيق
وبلاگ دكتر احمدي نژاد
وبلاگ شراره هاي بي تاب
وبلاگ محسن نامجو
 
طراحی قالب
 
 

 

 برگ هفتاد و هشتم

 
  

هزار راه رفته ام ..... 

تا تو مرا زنده كني ، هزار بار .................. !!!!!!!

 

 

 

 

 

*** ترانه " قلندر " به سال 1352 ، به دست و قلم تواناي ترانه سراي بي بديل ايران " اردلان سرفراز " زاده شد . شايد اين موضوع به خودي خود ، مطلبي نباشه بخوام كه سوژه يه پست جديد خطابش كنم !  اما براي اين انتخابم دلايلي دارم كه خواهم گفت  !

 

نكته اي كه مي خوام بدون هيچ گونه شرحي به اون تنها اشاره كنم اينه كه ترانه تقديم شده به " زمزمه گر اين ترانه ، همسرم " !

به گفته خود ترانه سرا اين ترانه " قصه زندگي "خود اوست ! و جالب اينجاست كه اردلان همواره از اين ترانه به " گريه " مي رسيد !

فقط مي تونم بگم كه با ترانه سرا به شدت حس " هم ذات پنداري " دارم ! همين !

دوست دارم تك تك ابيات اين شعرو فرياد بزنم ......

مني كه هزار راه رفته ام و هزار زخم خورده ام ... مني كه جامه ي كهنه تنم ، خاك تمام جاده هاست ... مني كه از آسمان فراتر رفتم و از خاك فروتر شدم ... مني كه ريشه شدم ، شيشه شدم ، عطش شدم ، نفس شدم ... هيچ شدم ، سايه شدم ، راهي لامكان شدم ... مرا تو خواستي اين چنين ، پس قلندرانه سوختم ، لب از گلايه دوختم ! اما ..... اما  ميدونم تا تو مرا زنده كني ، هزار بار مرده ام !!! ......

دلم مولانا مي خواد !!! زياااااد ..... دلم تركيد .....

بشنويد اين ترانه هميشه ماندگارو ، اما نه با صداي خواننده اصلي اين ترانه ! ترانه " قلندر " با صداي " گوگوش "!

 

 

 

 

در به در هميشگي ، كولي صد ساله منم .......

خاك تمام جاده هاست ، جامه ي كهنه تنم .....

 

هزار راه رفته ام ، هزار زخم خورده ام .............

تا تو مرا زنده كني ، هزار بار مرده ام .............

 

شب از سرم گذشته بود ، در شب من شعله زدي ....

براي تطهير تنم ، صاعقه وار آمده اي ......................

 

قلندرم ، قلندرم ، گمشده ي در به درم ......

فروتر از خاك زمين ، از آسمان فراترم ....... !

 

قلندرانه سوختم ، لب از گلايه دوختم !

برهنگي خريدم و خرقه ي تن فروختم !

 

هوا شدي ، نفس شدم ! تيشه زدي ، ريشه شدم !

آب شدي ، عطش شدم ! سنگ زدي ، شيشه شدم !

 

تهي ز قهر و كين شدم ، برهنه چون زمين شدم .....

مرا تو خواستي اين چنين ، ببين كه اين چنين شدم !

 

سپرده ام تن به زمين ، خون به رگ زمان شدم !

سايه صفت در پي تو ، راهي لا مكان شدم ....!

 

هيچ شدم تا كه شوم ، سايه ي تو وقت سفر ...

مرا به خويشتن بخوان ، به باغ آيينه ببر ............

 

 

 

 

 

دانلود ترانه " قلندر " از گوگوش

 

  + نوشته شده درشنبه سی و یکم فروردین 1387  ساعت 8:36  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و هفتم

 
  

چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم !!!!!!!

پاي بگذار ، به اون راهي كه ، فقط  ، فكر كني بهتري ...............!!!!!

 

 

 

 

 

*** حالم پرسيدن نداره !

هميشه ديوونه دو تا از كاراي نامجو بودم ! كارايي كه ورد زبونم بودن و راه و رسم زندگيم شده بودن . يكي كار "بگو بگو " و ديگري همين ترانه . اينقدر برام اين ترانه مقدس بود كه هر دفعه كه مي خواستم واسه يكي از اين هفتاد و خورده اي پستي كه داشتم اين ترانه رو بنويسم ، مي گفتم نه ! هنوز زوده ! وقتش نشده ! يه روزي ميزارم كه ارزششو داشته باشه ! روزي ميزارم كه واقعا زبون حالم باشه ! فكر كنم اين روزا ديگه وقتشه !

 

ديگه ورد زبونم شده : " دست بردار از اين ميكده سر به سري .... پاي بگذار ، به اون راهي كه فكر كني بهتري "! .... خنده دار اينجاست كه تازه به اون راهي پاي بگذار كه فـقـط  فكر مي كني بهتري !!!!!! فقط فكر مي كني .... حتي مطمئن هم نيستي ...يه جور خنده عصبي ! از اين بدبختي و سرگشتگي كه دست از سرت بر نمي داره .

هرچند كه منظور شاعر احتمالا اين بوده كه " اي عشق تو از اين ميكده سر به سري دست بردار !... اي عشق تو برو به اون راهي كه فكر مي كني بهتري !" ... اما من هميشه دوست داشتم جور ديگري اين شعرو تفسير كنم ....

 

يه جور بيچارگي ، يه جور بدبختي ، يه جور تسليم جبر زمونه شدن ، يه جور دست ها رو به نشونه تسليم شدن بالا بردن و دستمال هاي سفيدو در آوردن ! .... بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم ! حلقه بر در مي زنيم ما كه خود في نفسه چون حلقه بر دريم ! يه جور دور باطل ! .... چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم !!!!! واقعا به چه كسي شكايت بايد برد .....؟ به كسي كه دوسش داري ؟؟؟؟؟؟!!!!!! دوستي كه دشمن شده !!!!! اصلا تكليفتو نمي دوني چي هست ؟ دوستي كه دشمنه يا دشمني كه دوسته ؟!!!! اما هرچي هست فكر ميكنم كه دوسش داري ولي نمي دوني در قبال اين دشمني كه كرده بايد به كي شكايت ببري !!! به خودش ؟!!! ......

و در پايان مجبوري كه بگي " اي كاش داوري در كار بود ! كاشكي قضاوتي در كار بود ! " .... تازه اين در صورتي بوده كه تو نه غم دوزخ داشتي و نه حرص بهشت ، بلكه خود خود دوست دشمن شده را طلب مي كردي ، هموني كه بهش ميگي : بگذار تا مقابل روي تو بگذريم ، دزديده در شمايل خوب تو بنگريم !!! .....

 

اين همه اون چيزيه كه مي گم ديگه ياس تو چشمات موج ميزنه و دستاتو ميگيري بالا و تســــــلـــيم مي شي ..... بايدم بگي  زمانه به ما هیچ نداده است یاوری ! خورشید به ما هیچ نکرده است مادری ! ... اي كاش ، اي كاش ، اي كاش  ...........................

داوري در كار بود .................... كاشكي قضاوتي ...................................

 

ساعت ها هم در باره اين ترانه و حسي كه من بهش دارم حرف بزنم كم گفتم . ترانه اي كه زندگيمو زير و رو كرد ......

 

فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه ! اما يگانه بود و هيچ كم نداشت .......... ...........

براي عاقبت به خيري هممون دعا كنيم .......................................... ***

 

 

 

 

 

 

دست بردار ، از اين ميكده ي سر به سري !

پاي بگذار ، به اون راهي كه ، فكر كني بهتري !

كه فقط  ، فكر كني بهتري ..........................!

 

دست بردار و برو ،  ول كن اين خم ساغري .............

اي عشق ، با تو حرف ميزنم ، اي رنج ، مگر آجري !!!!؟

 

بیچاره ما ، که پیش تو ، از خاک کمتریم ........!

 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است ............

 

ای دهر ،  تو بخور این راه را  کلآ  ، که ما نخواستیم یاوری !

 

اي كـــــاش داوري در كـــار بود .......................

كاشــــــكي قضـــــــاوتي در كــــار بود ............

 

بگذار تا مقابل روي تو  بگذريم ......

دزديده در شمايل خوب تو بنگريم ......

 

حلـقه بر در ميزنيم ما ، كه خـود في نـفسـه ، چـون حـلقـه بر دريـم  !

 

زمانه به ما هیچ نداده است یاوری !

خورشید به ما هیچ نکرده است مادری !

 

درد ميپيچد در دلمان يكهو ، كه هيچ نداريم ، انگار چيزي در سر !

 

چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

گفتي زخاك بيشترند ، اهل عشق من  !

از خاك بيشتر نه ، كه از خاك كمتريم  !

فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه .... اما یگانه بود و هيچ کم نداشت .......

 

اي كاش ، اي كاش ، اي كاش داوري ، داوري ، داوري در كار بود  ...

كاشكي ، كاشكي ، كاشكي قضاوتي ، قضاوتي ، قضاوتي  در كار بود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

دانلود ترانه هميشه جاودان " اي كاش " از نامجو

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  ساعت 1:42  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و ششم

 
 

 

بكن حرف مرا باور ...........................................

 

 

 

 

*** امروز مي تونست روز بزرگي باشه ...آره .. مي تونست ... نميدونم شايد مي تونست يه آغاز باشه .مي تونست يكي از اون 3 روز بزرگ باشه !!! اما نشد .هنوز يه نيگام به تقويمه يه نيگام به ..... امروزم گذشت مثه خيلي روزاي ديگه ..... يه روزي بر مي گرديمو ميبينيم همه روزامون گذشت .... مثل عمر همين ترانه ... ! همين ترانه دوست داشتني من ! با يه غمي عاشق اين ترانه بودم و هستم . بعضي چيزا ياداوريش فقط دل ادمو خون مي كنه . منم سعي مي كنم زياد اين ترانه رو گوش ندم . چون تداعي كننده يه چيزايي برامه . اما انگار امروز ، روزش بود ! انگار هر وقت كه دلم گريه مي خواد بايد سراغ همين چيزا رفت ! " من آن خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم " !

 

بوي نم ، غروب دلگير و تاريك ، باد سرد ، پنجره باز يه خونه ، شهري زير پا ، كامپيوتر ، فروم ، شعرهاي من ، از خونه در رفتن ، قدم زدناي شبانه وقتي تو شهر پرنده پر نميزنه ، باروني كه خيست كرده ، رفتن و رفتن تا رسيدن ،  سر كوچه ، يه كوچه ، خاطره اي كه داره فرياد مي زنه ، انتظار يه چهره ي آشنا ، كه نيست ! ، مرد – بايد – خراب – تو – باشه – كه هست !!! ، جار نزدن ، هوار نزدن براي ثابت كردن هر چيزي ! ، سكوت كردن ، برگشتن ، در خود ريختن و دم نزدن ، مغازه ها رو ديد زدن ، متر كردن خيابونايي كه تا حالا هزار بار مترشون كردي ، دست تو دست تنهاييات ، رفتن و باز گشتن هاي پي در پي و صد البته بي حاصل  ، آلبالوي سياه ! ،  باز خونه ، تنهايي ، ساعت 11:30 شب ، باز ترانه ، باز ... ، باز ..... اين  " باز  " هاي من تمومي نداره ! تا سحر ! مثه همين شب ها .... چه شباهتي !!! چه خوب ! شبــــــــاهــــــــــــت !  ..................

اين ترانه اينا رو يادم مياره به اضافه خيلي چيزا كه كه فقط حسشون مي كنم ، درد هاي لذت بخش من ! درد هايي كه آزارم دادن اما از آزار كشيدن لذت بردم !!! بهتر از الان بودن ! حداقل اون موقع چيزي براي لذت بردن بود ! ....... يه جايي يه بابايي گفته بود " از ترك لذت هات ، لذت ببر " !!! فكر كنم بايد اين جمله رو با طلا نوشت ! دارم كم كم لذت هامو ترك ميكنم ! از اين عذاب درد آورم لذت مي برم ... !!! .... لــــــــــــــــــــــــذت ............................

 

اگه كسي حرفامو نفهميد لزومي نداره نفهميدنشو فرياد بزنه يا از پرچونگي من خسته بشه و ايراد بگيره ... من اينجا هستم كه فرياد بزنم نه اينكه فرياد هاي ديگرانو بشنوم ... در نتيجه اگه خيلي فرياد هام گوش خراش و آزار دهندس ، گوشتونو بگيرين ، لــــــــــطــــــــــــفا ! ***

 

 

 

 

 

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پا بر جاست ...
سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست !
تو یه رویای کوتاهی ، دعای هر سحرگاهی ...
شدم خام عشقت چون ، مرا اینگونه میخواهی ...


من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم ...
ندارم هیچ گناهی جز ، که از تو چشم نمی پوشم  !
تو غم در شکل آوازی ، شکوه اوج پروازی ...
نداری هیچ گناهی جز ، که بر من دل نمی بازی !


مرا دیوانه میخواهی ، ز خود بیگانه میخواهی ...
مرا دلباخته چون مجنون ، ز من افسانه میخواهی !
شدم بیگانه با هستی ، زخود بیخود تر از مستی ...
نگاهم کن نگاهم کن ، شدم هر آنچه میخواستی !


بکش دل را شهامت کن ،  مرا از غصه راحت کن ...
شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن !
بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر ...
نمیترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر !

 


سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پا بر جاست ...
سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست ...

 





 

 

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  ساعت 4:21  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و پنجم

 
  

  

يادنامه ......................................

 

 

 

 

*** اين روزها بيشتر به رفتن فكر ميكنم . به اينكه چه چيزهايي با خود خواهم برد و چه چيزهايي را به رسم امانت براي دوستانم باقي خواهم گذاشت . چقدر در اين ساعات تاريكي و تنهايي خوب مي شود رفتن را حس كرد ... ساعات و لحظاتي كه فقط من هستمو ،من هستمو ، من .... و دوستان و آشنايان و هم خوناني كه هم اكنون در خواب هستند و فردا با جسم بي جانم روبرو خواهند شد ... چه غم ! آنان كه امروز تنهايم گذاشتند با جسم بي جان فردايم چه كار ؟!!! خوش و آسوده بخوابيد كه فردا من هم به شما ملحق خواهم شد !!! شما را هم اكنون خوابي شبانه فرا گرفته است و مرا فردا خوابي ابدي ... دوسه روزي غم ! هفته اي سياهي ! ماهي ياداوري خاطره اي ! خداحافظي براي هميشه ....!!! به كارهايتان برسيد ! مزاحمتان نخواهم شد ! چه به وقتي كه در ميانتان بودم اينگونه نخواسته ام كه به فردا ، بخواهم ، يادم ، لحظه اي شما را آزرده خاطر كند !!! من هم اكنون از ياد و خاطره همه همراهان رفع زحمت خواهم كرد ! چه سود كه من كه بوده ام و چه كرده ام و چه خواسته ام ، وقتي كه ديگر نيستم ! ................... چه سود كه به ياد بيايم يا نيايم ... چه سود ؟ چه سود گريستن ها ... چه سود سياهي ها ...چه سود يادها و خاطرات .......من همين امروز كه از ديدگانتان رفته ام ، از يادها خواهم رفت ! ..........................

آري ...............خواهم رفت ......... آسوده بخوابيد ............ديدگانتان همواره خواب باد .......... !!!  ***

 

روزی اگر به سراغ من آمد ، به او بگوييد  :

خوب می شناخت تو را ...

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود ،

حتی زمان مرگ ...

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب ،

آن بیقرار  ِ عشق ،

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود ........

روزی اگر سراغ من آمد ، به او بگوييد :

شب در میان تاریکی ، در نور ماهتاب ،

هر روز ، در درخشش خورشید تابناک ،

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان ،

آن مُرد ِ سکوت ،

در انتظار دیدن رویت نشسته بود.

روزی اگر سراغ من آمد ، به او بگوييد  :

جز تو ، دلش را به هیچ کس امانت نداد ...

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد ...

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ،

با هیچ چشم  ِسیاه مستی عوض نکرد ...

تا آخرین نفس ،

در انتظار دیدن رویت نشسته بود ....

روزی اگر سراغ من آمد ، به او بگوييد  :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش  !

کمی زودتر می آمدی .................................

اما بگوييد :

خوب می داند ،

حتی در آن جهان ،

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است

روزی اگر …………….......

اما ؛ نه ؛…………………..

او هیچوقت دیگر نمی آید  ......................  …….

هيچوقت او ديگر نمي آيد ......................

 

 

 

 

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  ساعت 6:24  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و چهارم

 
  

چشم انتظار خواب !

مي تونم ! پس هستم !

 

 

 

 

 

مي تونم شب و روزمو عوض كنم ! مي تونم تا 6 صبح بيدار بمونم ! مي تونم طلوع زيباي خورشيدو ببينمو بعد بخوابم ! حتي مي تونم همسايمونو كه صبح ماشينشو از پاركينگ در مياره تا بره سر كارو ببينم و به قيافه احمقانش بخندم !

چه خوبه كه ديگه نماز صبحم قضا نميشه يا نخونده رو دستم نمي مونه !ديگه شرمنده روي خدا نميشم ! حالا من يكي جلوام !

 

مي تونم تا وقتي كه خورشيد در مياد و همه جا رو روشن مي كنه توي تاريكي شب به دنبال يه موجود زنده بگردمو تا واسش واق واق كنم و صبح كه همه جا روشن ميشه برم كفمو بزارمو از دنيا فرار كنم تا توي روشني روز نفهمم چه خبره  ! روز كه شد شيفتمو تحويل بدم به آدماي ديگه ! اوه ببخشيد ! يادم نبود ! خفاش كه پارس نمي كنه !!! حالا هر چي كه دوس دارين فكر كنيد !

 

مي تونم واسه همه دايه عزيزتر از مادر باشم ! مي تونم همه رو نصيحت كنم يا براي زندگيشون دل بسوزونم و غصه بخورم ! مي تونم حتي يه جفت گوش شنوا باشم !بشنومو بشنوم ... انگار خفه شدن و خفه موندن اين روزا كم ضرر تره ! مي تونم تا 6 صبح كه شيفت كاريم تموم ميشه يه مهندس خوب كامپيوتر باشم !

 

مي تونم يه دلقك باشم واسه كسايي كه خيلي دلشون گرفته تا بخندنو دلشون شاد بشه ! مي تونم حتي يه زل زده به شيشه مونيتور توي تاريكي شب باشم ، هرچقدر كه ابلهانه به نظر بياد ! توي اتاقي كه فقط چراغ خواب روشنه ،....گفتم چراغ خواب ! چقدر ابلهانه ! چراغ خواب در انتظار خواب من و من در انتظار روشني سحر تا چراغ خوابو براي هميشه خاموش كنم ! اصلا چرا چراغ خوابو روشن كردم ؟!! چه كار ابلهانه اي ! هرچند كه اين روز ها كار ابلهانه كم نميكنم ! پس بي خيال ... بزار روشن باشه !! واسه خودش ... بزار دلش خوش باشه ....!!! ما كه دلمان خوش نيس ...

 

مي تونم يه ولگرد باشم توي اين دنياي مجازي لامصب ... برم در خونه ي هر كس و نا كسي و بشينم پاي چرندياتشو گاهي ديوانه وار بخندمو گاهي زار زار بگريم كه چه شباهتي داريم ما ...!از بس كه انگار عقده شباهت ها تو گلوم گير كرده !!!

مي تونم تا صبح واسه دل صاب مردم " نامه بنويسمو به عالمو آدم فخر بفروشم كه واسه دلم تا صبح بيدار بودمو نامه نوشتم ! اوه ... انگار كم كم بي خوابي داره بهم فشار مياره ! گفتم مي تونم ؟ .... ببخشيد ، مي تونستم ...!

 

اوه راستي يادم رفت ! خوب مي تونم وقتي دوستام ازم مي پرسن سهيل چطوري ، خوبي ، خوش ميگذره ، يه لبخند خوشگل - ازونايي كه تو ياهو هست ! – تحويلشون بدم و بگم توپه توپم ! هيچ وقت به اين خوبي نبودم .....!جوري كه حس كنم دماغم انقدر تابلو دراز شده كه كم مونده بره تو شيشه مونيتور ....!

مي تونم تا صبح يه ترانه رو اونقدر بزنم از اول تا حالم از هرچي موسيقي و ترانه است بهم بخوره و مجبور شم اسپيكر لعنتيو خفه كنم ....... آره مي تونم ........

 

مي تونم تا 4 بعد از ظهر بخوابم ! مي تونم اين كا رو 10 روز پشت سر هم بكنم ! مي تونم ناهارمو ساعت 6 بخورمو و دوش صبحمو ساعت 5 بعد از ظهر بگيرم ! گوووور باباي صبحونه .....

 

مي تونم كفر همه رو در بيارم ! حتي مي تونم شك همه رو متوجه به خودم كنم !

مي تونم از خودم فرار كنم .مي تونم از من ، تو ، او ، ما شما ، ايشان فرار كنم ...

مي تونم خودم باشم .... يا ، مي تونم خودم باشم ؟ ....!!! مي تونم خودم نباشم .مي تونم اصلا نباشم .... مي تونم .... آره مي تونم ... خيلي كاراس كه مي تونم بكنم ...حتي مي تونم به اين خوبي چرت و پرت بگم ! بسه .... ديگه داره هوا روشن ميشه ... شيفتم تموم شد ! بقيه هذيون گويي ها باشه واسه يه شب تا صبح ديگه ......!

 

آره ....... مي تونم ! پس هستم .... درك كن ....!!!!!!!!!!

مي فهمي ...........................................................؟

 

 

 

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  ساعت 6:56  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و سوم

 
  

تاريـك  ِ تاريـكم ، من از من ، مي ترسم

چيزي جـز تنـهـايي با من نيست .............

 

 

 

 

*** يه كار هميشه موندني ، يادگار دوران دبيرستان من !فيلم "مرسدس " و از همه مهمتر موزيك متن وحشتناك قشنگش و از همه جانگدازتر ، "بابك بيات" ..... شايد جز معدود هنرمنداني بود كه وقتي خبر فوتشو شنيدم گريه كردم ...

اين روزها بعد 7،8 سال باز هم اين موسيقي ، با ترانه زيباي " ايرج جنتي عطايي " و صداي گرم " ماني رهنما " واسم شنيدنيه ... اصلا كهنه نشده برام .. با اينكه خيلي گوشش دادم ، اما هنوز انگار واسم جديده ... يه جورايي باز داره داغ دلمو تازه مي كنه ... باز دارم بر مي گردم به همون دوران سياهي كه به زمين و زمان شك داشتم ! حتي خودم ... قانون من بود : همه چيز سياه است ، مگر خلاف آن ثابت شود ! دوران نارفيقي و تنهايي ...  وقتي حتي وجود خودم براي خودم هم غريبه مي نمود ! دوران افول و تنهايي از براي شناختن و باز شناختن چند باره ! وقتي حتي من به من مشكوك بود ! دوره اي كه بايد خودتو بهتر بشناسي تا ديگه به كسي نياز نداشته باشي !!! خودت باشي و خودت ! چرا كه ضعف دروني ماست كه مارو به آدماي ديگه نيازمند ميكنه ... حتي نياز هم صحبتي !!! انگار بايد دوباره خزيد به همون پيله كهنه ي قديمي ! پيله خود ساخته اي كه به دور خود مي پيچيمو به درون اون مي خزيم و راحت و بي دغدغه زندگي مي كنيم ..... چرا كه فانوس رفاقت روشن نيست !!! در نتيجه چيزي جز تنهايي با من نيست  ! .... ما تنها به دنيا مي آييم ، تنها زندگي مي كنيم و تنها خواهيم مرد ........به تنهايي خواهيم مرد ................***

 

 

 

 

 

 

 

با كوچه آواز رفتن نيست ،

فانوس رفاقت روشن نيست .........

 

نترس از هـجوم حـضـورم ...... !

چيزي جـز تنـهـايي با من نيست .... !

 

وقتي تو نباشي ، من به من ، مشكـوكـم !

به هر گل ، به هر سايه روشن ، مشـكوكـم !

 

مشكـوكـم ، به اشك كبوتر ، مشكـوكـم !

مشكـوكـم ، به خواب خاكستر ، مشكـوكـم !

 

بي تو ، به كـابوس و به رويا ، مشكـوكـم !

به شعله ، به پـروانه ، حتي ، مشكـوكـم !

 

ترسم نيست ، بي ترديـد ، از جـاده ، از سـايــه ...

تاريـك  ِ تاريـكم ، من از من ، مي ترسم ...... !!!

 

من از سـايـه هاي ِ شب ِ بي رفيقي ....

من از نارفـيـقـانه بودن ، مي تـرسـم  .......!!!

 

 

 

 

 

 

دانلود ترانه موسيقي فيلم " مرسدس " از ماني رهنما

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه نوزدهم فروردین 1387  ساعت 22:6  توسط سهيل 
 

 برگ هفتاد و دوم

 
 سرنوشت تو را بتي رقم زد كه ديگران مي پرستيدند ...

بتي كه ديگرانش مي پرستيدند ............................

 

 

 

*** تو را آن به ، كه چشم فرو پوشيده باشي ... بدون شرح ***

 

 

 

در آوار خونين گرگ و ميش ، ديگر گونه مردي آنك ،

كه خاك را سبز مي خواست و عشق را شايسته ي زيباترين زنان !!!

كه اينش بنظر هديّتي نه چنان كم بها بود ، كه خاك و سنگ را بشايد !

 

چه مردي ! چه مردي ! كه مي گفت :

قلب را شايسته تر آن ، كه به هفت شمشير عشق در خون نشيند ...

و گلو را بايسته تر آن ، كه زيباترين نام ها را بگويد ...

و شير آهن كوه مردي از اين گونه عاشق ،

ميدان خونين سرنوشت به پاشنه ي آشيل در نوشت ...

رويينه تني كه راز مرگش اندوه عشق و غم تنهايي بود .....

 

آه اسفنديار مغموم !

تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي !!!

 

آيا نه ..... .............

يكي نه ، بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد ....

من تنها فرياد زدم : نه .

من از فرو رفتن تن زدم .

صدايي بودم من ،

شكلي ميان اشكال ،

و معنايي يافتم .

من بودم و شد