|
برايت آشنا نيست ..............؟
! اي مسافر
اي جداناشدني !
گامت را آرامتر بردار ...
… از برم آرامتر بگذر
! تا به كام دل ببينمت
بگذار از اشك سرخ
… گذرگاهت را چراغان كنم
آه كه نمي داني
سفرت روح مرا به دو نيم مي كند
و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
. بگذار بدرقه كنم
واپسين لبخندت را
… و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من !
آنگاه كه مي روي ،
كمي هم واپس نگر باش ...
با من سخني بگو ...
مگذار يكباره از پا درافتم ...
فرق صاعقه وار را
… بر نمي تابم
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ...
آرام تر بگذر
تو هرگز مشايعت كننده نبودي
! تا بداني وداع چه صعب است
وداع توفان مي آفريند
اگر فرياد رعد را در توفان نمي شنوي
باران هنگام طوفان را كه ميبيني !
آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري
من چه كنم
؟ اي پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمي داني
كه بي تو به جاي خون
اشك در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام
نمي دانم تا بازگردي
مرا خواهي ديد .............................................
برايت آشنا نيست ؟!! لحظه اي فكر كن و به ياد آوار ... حتما به خاطر خواهي آورد ...
تا صبح گريستم ... بي امان .... براي همه خيمه شب بازيها ! براي پنهان شدن در پشت نقاب ها و صورتك ها ... براي همه ي سكوت ها ... براي همه ندانستن ها ... براي همه آنچه كه حق خود مي دانستم كه " دانستن " بود و بس ! گويي انتظار و توقع بيهوده و زيادي بود!
براي كسي كه " دانستن " را حق " تو" مي دانست !!! براي كسي كه " دانستن" را حق " من " نمي دانست !!! براي شفاف و بي ريا بودن ! براي چون آيينه بودن و ماندن ! براي زلال بودن ، براي دريا بودن ، براي ....
براي آنچه كه برايت شب ها ، از روز ، قصه ها گفتم ، تا با شب نماني ، وقتي با مني !!! براي آنچه كه خوابم كردي ، تا سياهي شب را نبينم ، وقتي با توام !!! شايد از روي دلسوزي .... فقط براي اينكه بخوابم ...
آري ! تا صبح تكه تكه هاي قلب را با گريه جمع كردن چه صفايي دارد !
گريه ميكنم ... چرا نكنم ؟!! منم مي گويم ، با تو ، همراه تو : " گلي را كه ديروز ، به ديدار من هديه آوردي اي دوست ، دور از رخ نازنين تو ، امروز پژمرد ..... اين نيز برايت آشناست ... زين رو اين فصل از ترانه را با تو همنوا شدم !!!
ترانه كه كم نبود ، من و تو كم بوديم !!! پيش از اين ، زماني نه چندان دور ، گويي شاعر مسلك بودي ! براي دل هاي بي شماري ، شعر سروده بودي و من نمي دانستم !
شاعر ! زماني كه تو شعر مي سرودي ، من در پي كودكان ، با هفت سنگ هايشان ، غم بيچارگي و بدبختي خود را فراموش مي كردم !!! مرا چه به شعر ؟!! مرا با شعر و شعر سازي كاري نبود !! همين كه با كودكان ، بازي ، ترنمي ، طرحي از سر دلتنگي ، حتي دعوايي بود ، روزگارم مي گذشت !!! خوش بوديم ....
شاعر ! شعرت خوش بود ... خوب مي گفتي ! گوش شنوا كم نبود ! چنان كه پيش از آن نيز !!!
شنيدم ! هميشه با خود ميگفتم تو را با شعر و شاعري چه كار ؟ اما ........
بيشتر شنيدم ... بيشتر .... اما اي كاش در مطلع سروده ات گفته بودي اين سروده هاي تكراري را از براي چه براي كودك ناقص العقل بازگو مي كني !!! كاش مي گفتي سروده هايت خريداران بي شماري داشته و دارند !!! كاش مي گفتي صاحب ترانه " من " نيستم !!! چرا كه تو شاعري و شعر مي سازي ! آنوقت شايد من ، لحظه اي از بازي " هفت سنگ " خود دست بر نمي داشتم !!!
تو ديگر شعر نمي گويي !!! اما شاعرم پنداشتي ... بارها ... كم نه ... ! مني كه هنوز در دستانم جز همان سنگ ها چيزي نيست ! مرا چه به شعر ! چه به شاعري ! كودكي كه همچنان دنيايش همان سنگ هاست ... شاعري اما ... اما كار من نبود و نيست ... !!!
اما .... اما ....
اما كاش مي گفتي شعرهاي قبليت را به چه كسي هديه داده بودي ................
كـــــــــــــــــــــــــــاش مي گـفـتـــــــــــــــــــــــي ...................
مي روم با تكه هاي دلم " هفت سنگ " بازي كنم !!!!!! مني كه در دستانم جز تكه هاي دلم چيزي نيست !!!
|