کاش ...
کاش زمان توی یه جایی متوقف می شد ... کاش یکی از ما دوتا یه جایی ، جا می موند ... یا یکی از ما دوتا ، یه جایی می مرد ...
کاش باز میشد بوی نم ، بوی خاک بارون خورده رو حس کنم . نفس بکشم و حس کنم که زنده ام . خدا رو هر روز ببینم و براش دست تکون بدم .
کاش می شد که وقتی خیلی داغونم ، برم لب ساحل و دریای طوفانی که سینه ساحلو میشکونه ، ببینم و همونطوری ، بارون با شدت هرچه تمام تر ، تمام وجودمو خیس کنه و مردمی که دارن از شدت بارون به خونه هاشون پناه می برن به من زل بزنن و بگن طرف دیووووونس ... !آخ ... اگه بارون بزنه ... اونوقت راحت تر میشد با دل ، خلوت کرد و یه دل سیر گریه کرد ، اونم وسط کلی آدم ، اصلا وسط شهر !
کاش میشد باز، چشامو صبح باز کنم و یه دشت سر سبز بزرگ ، اونقدر بزرگ که میرسه به پای کوهو ببینم . اونقدر سبز که چشاتو بزنه . یه رودخونه که از وسط این دشت میگذره و در همین نزدیکی یه مسجد سبز ! با کلی اردک و غاز و ... مثه یه تابلوی نقاشی اما واقعی !
کاش میشد باز ، وقتی بی خوابی به سرت میزنه ، راحت و بی دغدغه ، بزنی توی تاریکی شب ، توی دل شب ، توی کوچه قدم بزنی و تنهاییتو با کوچه قسمت کنی تا برسی به دریای سیاه ! زیر لب زمزمه می کنی که :
* " شبا وقتی فضای شهر ، لبریز بوی بارونه ، توی پس کوچه خاکی ، عابری خسته می خونه : دیگه معجزه بارون ، دروغه ، اینو میدونم ! ندارم طاقت موندن ، میرم اینجا نمی مونم ... !
همیشه تو گوشم ، طنین یه صداست ، که منو میبره تا دیار جنون . میگه با دل من ، ای آلوده درد ، تو اسیر غمی ، برو اینجا نمون .
من آلوده دردم ، تو آلوده من ، دو افسرده غمگین ، دو آزرده غم ... دیگه موندن اینجا ، عذاب واسه ما ، آخه با چه زبونی ، اینو با تو بگم ...
بیا کوله بارت رو ، بگیر، بریم از اینجا ... یه شب ، شبی بارونی ، دلو بزنیم دریا .... " *
اما دریغ که معجزه بارون ، دروغ نبود ... من اشتباه می کردم ...
کاش زمان توی یه جایی متوقف می شد ... کاش یکی از ما دوتا یه جایی ، جا می موند ... یا یکی از ما دوتا ، یه جایی می مرد ...
کاش ...
* ترانه " کوله بار " از شاهرخ
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...