اي كاش مي توانستم .......................
*** اشك مي ريزم....اي كاش مي توانستم .... اي كاش باورم مي كردند .... اي كاش مي توانستم ، خون رگان خود را من قطره ، قطره ، قطره بگريم تا باورم كنند....... افسوس .....خيلي دلم گرفته..... رهايم كنيد ...... داغدارم .......***
با چشمها ز حيرت اين صبح نابجاي ،
خشكيده بر دريچه خورشيد چهار طاق ،
بر تارك سپيده اين روز پابه زاي
دستان بسته ام را آزاد كردم از زنجيرهاي خواب ...
فرياد بركشيدم : اينك چراغ معجزه ، مردم !
تشخيص نيم شب را از فجر
در چشمهاي كوردلي تان ، سويي بجاي اگر مانده است آنقدر ،
تا از كيسه تان نرفته ، تماشا كنيد خوب در آسمان شب ، پرواز آفتاب را ...!!!
با گوش هاي ناشنوايي تان اين طرفه بشنويد ،
در نيم پرده شب ، آواز آفتاب را ....
ديديم - گفتند خلق نيمي - پرواز روشنش را
- آري -
نيمي به شادي از دل فرياد بر كشيدند :
با گوش جان شنيديم آواز روشنش را .....
باري ، من با دهان حيرت گفتم :
اي ياوه ، ياوه ، ياوه خلايق !!!
مستيد و منگ ، يا به تظاهر تزوير مي كنيد ؟
از شب هنوز مانده دو دانگي !!!
ور طائبيد و پاك و مسلمان ، نماز را از چاوشان نيامده بانگي !!!
هر گاو گنگ چاله دهاني ، آتشفشان روشن خشمي شد ....
اين گور بين كه روشني آفتاب را از ما دليل مي طلبد !
- طوفان خنده ها –
خورشيد را گذاشته ، مي خواهد با اتكا به ساعت شماطه دار خويش ،
بيچاره خلق را متقاعد كند كه شب از نيمه نيز برنگذشته است !!!
- طوفان خنده ها -
من درد در رگانم ،
حسرت در استخوانم ،
چيزي نظير آتش در جانم پيچيد .
سرتاسر وجود مرا گويي چيزي بهم فشرد .
تا قطره اي به تفتگي خورشيد جوشيد از دو چشمم .
از تلخي تمامي درياها ، در اشك ناتواني خود ساغري زدم .
آنان به آفتاب شيفته بودند ،
زيرا كه آفتاب تنهاترين حقيقتشان بود ،
احساس واقعيتشان بود .
با نور و گرميش مفهوم بي رياي رفاقت بود .
با تابناكيش مفهوم بي فريب صداقت بود .
اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند ،
در دردها و شادي هاشان ،
حتي با نان خشكشان ،
و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند ....
افسوس ................
آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند
واكنون با آفتاب گونه اي ، آنان را اينگونه دل فريفته بودند !!!
اي كاش مي توانستم ، خون رگان خود را من قطره ، قطره ، قطره بگريم تا باورم كنند.
اي كاش مي توانستم ،
يك لحظه ، مي توانستم ، اي كاش
بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را ،
گرد حباب خاك بگردانم ،
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست و باورم كنند .
اي كاش مي توانستم ........................................................
من سهيل يك ستاره ام.من هستم كه شب به ظلمت نماند.اما دريغ كه خود همواره در ظلمتم ...